گذسته ؛
پر از کرکسان خاطره است .
آینده ؛
طرح چلچله های هراس منتظر .
با این همه ؛
رویای تو آتشیست کنون
که تاریکی را دور می کند .
کیکاووس یاکیده
پ ن : حذف شد .
گذسته ؛
پر از کرکسان خاطره است .
آینده ؛
طرح چلچله های هراس منتظر .
با این همه ؛
رویای تو آتشیست کنون
که تاریکی را دور می کند .
کیکاووس یاکیده
پ ن : حذف شد .
همیشه می گن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه .من بارها تو زندگیم این مثل رو تجربه کردم . امشب تو عروسی مریم بازهم شدیم6 تا . من و دو تا الهام و دوتا مریم که یکیشون عروس بود و یه دونه سپیده . باز هم شیطنت هامون گل کرد . از اول عروسی هم که ارکستر شروع به زدن کرد ما 5تا بعلاوه عروس وسط بودیم و کلی آتیش می سوزوندیم .سپیده یا شاباشهای مریم رو می گرفت یا همچین کِل می کشید که داماد بیچاره یه متر می پرید.
تو این دور گشتن ها دور عروس همش یاد دانشگاه و چیزهای دیگه بودم ، چه دورانی بود.
اما یه نکته رو هم فهمیدم ، بچه ها وقتی دعوا می کنن راحت آشتی می کنن، اما بزرگتر ها راحت آشتی نمی کنن و همش اون دعواهه و اون بدی ها جلو چشمشون هست . امشب فهمیدم هم من بچه ام و هم الهام . من و الهام هنوز بزرگ نشدیم تا بتونیم کینه ای از هم به دل داشته باشیم . هر چند که شوهرش (استاد تقریبا 20 تا از واحد های ما ) در حق من و کلی از بچه های دیگه ظلم کرد و البته منم بی جواب نذاشتم کاراشون رو ، ولی باز هم می شه فراموش کرد و در دنیای کودکی غوطه ور شد .
می شه فراموش کرد و یه دل سیر رقصید و آواز خوند و . . .
خوشحالم که هنوز بچهام ، می تونم بدی آدما رو از یاد ببرم .
سطح اچپرس* ِامروز خیلی زیاده !!!
* استرس
گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . *
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
پ ن : تو اون همه اتفاق چه قدر دیدن این سریال به من چسبید، با اینکه کار غمگینی بود و اکثرا اشک رو به چشم آدم می نشوند اما عجیب دیدنش چسبید .
بچه که بودم، حدود3یا 4سال.مامان منو می برد حموم و بابا هم منو می گرفت و خشک می کرد و لباس تنم می کرد.موقع خشک کردن حوله رو با شدت رو سرم می کشید تا موهام خشک شه، بعد هم که از شدت این خشک کردن دردم می گرفت و گریه می کردم، مامان رو صدا می زد و می گفت: زودتر بیا که جوجوت داره گریه می کنه.اون موقع ها خشک کردن بعد از حمام و گرفتن ناخن ها با بابا بود.همیشه هم یکی از ناخن ها رو از گوشت می گرفت؛
به همین خاطر همیشه از دستش فراری بودم .
حالا خیلی سال از اون زمان گذشته من جوان و او جا افتاده تر .
روزت مبارک بابایی خوبم . می دونم این روزها خیلی نگرانمی اما بزار رو پای خودم وایسم .
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت
پ ن : همیشه باید صبر کنم . صبر همخونهی همیشهگی منه .
*روبروش که می شینم میگه قهوه یا چای؟ یاد کمدی 2 ، 3 سال پیش می افتم که با مریم برای تحقیق از یه دارو رفتیم کارخونه.جلومون یه فنجون آب جوش با قاشق گذاشتن؛ من و مریم یه نیم نگاه به هم کردیم که این یعنی چی؟ تو فکر بودیم که بهمون قهوه تعارف کرد و ما فاتح از یافتن جواب سوال نادانسته و خوشحال از اینکه حرف تابلویی نزدیم !!!!!
چون قبلترها که برای کارورزی به چند کارخونه مختلف رفته بودیم، اصلا از این خبرا نبود ، اتاق مدیر روابط عمومی که میرفتیم از توش لوله هواکش کارخونه و هزارتا چیز دیگه رد می شد. ولی کارخونه های دارو فرق داشتن با بقیه (از لحاظ تمیزی و رعایت خیلی چیزهای دیگه ).
لابلای حرفاش از زندگی و کار و کارخونه و محصولات جدید، برشور یکی از محصولات جدید رو بهم نشون می ده، قرصی که برای جلوگیری از دل بهم خوردگی موقع شیر خوردن در دست تولید دارن؛ اسمش رو هم گفت که من الان یادم نمی یاد. قرص رو باید با اولین قلپ، همراه با شیر خورد و این باعث می شه که دیگه دلت بهم نخوره.
اینم برای من و امثال من که هم باید شیر بخوریم و هم حالمون بد می شه موقع شیر خوردن جای بسی خوشحالی داره.
*پام رو از تو آسانسور آموزشگاه که میذارم بیرون، یهوووووووو برق می ره این یعنی اینکه من خیلی خوش شانسم چون اگه 2 ثانیه زودتر جناب برق رفته بود بنده باید درون آسانسور موندگار می شدم و کلاس بی کلاس . ولی خوب شبا که برق نیست خیابونها وحشت ناکه از تاریکی و اصلا دید نداره ، پریشبا که رفته بودیم وسایل برادری رو از خوابگاه دانشگاه بیاریم ، برق اون منطقه رفته بود و خلاصه خیابون ها ظلماتی بود برای خودش .
*دیشب تو تاریکی که اومدم کاست مهربانی با صدای خسرو شکیبایی رو تو ضبط بزارم، نمی دونم از تاریکی یا حواس ِ پرت ِ من، دستم رفت روی دکمهی ضبط و حدود یه دقیقه از کاست نازنینم پاک شد چند بیت از ابیاتی رو که شکیبایی دکلمه می کنه رو اینجا می زارم .
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم
جای من خالیست
جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در زندگی خالیست
می شود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیاموزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم
برای چند روز دارم می رم مسافرت. می رم شمال ، کمی عمه جان را ببینم ، کمی دریا ببینم و خلاصه که استراحت کنم .
تا ببینیم این زندگی برامون چی می خوا

*برای تو آرزوی سلامت دارم
دیگر باید قول دهی که به خواب من نیایی
دیگر نمی خواهم در فرودگاه از پله بالا رفتن مرا
نظاره کنی
و من در هواپیما تا مقصد
دو چشم گریان تو را حمل کنم
برای تو آرزوی سلامت دارم*
سیب هایت برای خودت
دیگر نه سیب می خواهم
نه شعر
فقط قول بده
دیگر به خواب من نیایی
*احمد رضا احمدی
پن۲ : به کف دستام و خطوطی که روش حک شده نگاه می کنم، یعنی چی توش نوشته ؟قسمت ؟ سرنوشت چی می تونه باشه ؟