تبليغاتX
گاه نوشت های ارکیده l حقیقت زندگی
بعد از چندوقت بلاخره وقت کردم و یه دست به سر و روی این وبلاگ کشیدم ،هر چند كه قالب قبلي رو بيشتر دوست دارم ، اما اينم بدك نيست .

تو اپرا كه خوب باز مي شه ، سرعت لودش توي IE7 پايين هست .

حالا دوست دارم نظر شما رو بدونم ،اين قالب چه طوره ؟ اين خوبه يا قالب قبلي ه ؟

شنبه 30 آبان1388ساعت 22:50 توسط ارکیده/همینجوری/

گاهي اوقات كه تو افكار و تنهايي‏هاي خودت غرقي و داري سر و ته يه خيابون رو تند قدم بر مي داري كه به كلاست برسي، ديدن‌ يه آشنا، بعد از يه مدت طولاني خيلي خوشحالت مي كنه ، ياداوري تك تك خاطرات خوبي كه داشتي ،

يا ديدن اون آدم‏ه يه جورايي سوپرايز مي شي، سلام و عليك مي كنيد و شروع به پرسيدن حال تك تك بچه ها و تو ،‌ توي ذهنت تمام اون دو ترم كارگاه عكاسي رو مرور مي كني . 

امروز كه آقاي عباسي رو ديدم ، خيلي خوشحال شدم ،هيچ كلاسي مثل كلاس‏هاي پنجشنبه غروباي ايشون تو دانشكده خبربراي من خوب و پر فايده و البته پر از خاطره هاي قشنگ همراه بابچه هاي خبر نگار نبود؛ واقعا هر چي تو عكاسي ياد گرفتم حاصل خوب ياد دادن ايشون بود و هست . 

         كلاس عكاسي

*اين عكس رو هم همسر يكي از بچه ها گرفت ، يادگار اون دوره .  

چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 23:0 توسط ارکیده/این روزها/

آمده ام

آمدم اي شاه پناهم بده

خط اماني ز گناهم بده

اي حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لايق وصل تو كه من نيستم

 اذن به يك لحظه نگاهم بده

لشگر شيطان به كمين من است

بي كسم اي شاه پناهم بده

در شب اول كه به قبرم نهند

 نور بدان شام سياهم بده

اي كه عطا بخش همه عالمي

جمله حاجات مرا هم بده

کلیپ ملکوت آسمان با آهنگسازی آریا عظیمی نژاد و صدای استاد کریمخانی است ، طراحی و تدوین کلیپ را مهدی شاه محمدی انجام داده است و محمد داودی تصویر برداری آن را بر عهده داشته است ... واقعا این استاد کریمخانی عجب صوت آسمانی دارد. نسخه سبک کلیپ ملکوت آسمان را مي تونيد از اينجا دانلود كنيد.

جمعه 8 آبان1388ساعت 0:35 توسط ارکیده/یادبود/

از سر کلاس که میام بیرن، ميبينم يه sms دارم،‌سريع بازش مي كنم تا ببينم كيه ، ميبينم  عمه جان  sms زدن كه يه نفر كار مهمي باشما داره ،‌نپرسيد چون نمي گم كيه ! بهشون زنگ بزنيد و سلام منم بهشون برسونيد.

راستش اولش جا خوردم ،‌عمه و sms !!!! اونم به من ! ! اونم تو اون وقت روز ! ! اولش شك كردم نكنه يكي ديگه در قالب شماره موبايل عمه جان باشه ،‌خلاصه كه جواب دادم يعني چي ؟ گفت :‌همون كه گفتم زنگ بزن ،‌گفتم خودم حتما بايد زنگ بزنم ؟ كه برگشت گفت : آره ديگه ،‌خودت . . . .

خلاصه كه نفسم رو تو سينه حبس كردم و زنگ زدم ، بعد از يه چند تا بوق آزاد، يه ‌آقايي اومد، گفت : بعد از سلام به آقا امام رضا ،‌شما به روضه رضوان وصل مي شويد .

نفسم به شماره افتاده بود ،‌از يه طرف كه اين چه sms اي بود و از طرف ديگه نمي دونستم بايد چي بگم .

حالا اين شماره به اسم امام رضا تو گوشي من Save هست ،‌اين روزا كه دلم بيشتر مي گيره ، زنگ مي زنم امام رضا و كلي باهاش درد و دل مي كنم ،‌اون وسط ها هم گه گاه كه صداي صلوات كه شنيده مي شه ميشه يه نشون براي من ، براي تغيير اوضاع .

نمي دونم از وقتي كه بعد از نيمه شعبان از مشهد اومدم ،‌اتفاقات زيادي تو زندگيم افتاد ، مريضي مامان ، ‌آدماهاي جور واجوري كه سر از زندگي من در اُوردن و در ميارن. مسائلي كه تموم شده، ‌اما اثراتش تازه داره نمود مي كنه . . . . . .

از همه مهمتر حرفهايي هست كه ذهن و روح رو مي خوره و از طرف ديگه آرزوهاي برباد رفته و نداشتن هيچ شوق و انگيزه اي براي حركت .

خلاصه كه امام رضا جان سخت و تلخ گذشت از نيمه شعبان به بعد ،حتي از 2 سال پيش هم سخت تر گذشت ،‌ حتي از اذيت و آزارهاي دكتر غياثي هم سخت تر بود كه حالا بعد از گذشت 2 سال از فارغ التحصيليم ،‌هنوز هم نتونستم ببخشمش .

‌فكر نمي كردم اين زندگي اين طور باشه و بشه ،‌امام رضا خستم ، باور مي كني ، اينجا نمي تونم بگم چرا ؟‌ تو كه خودت بهتر مي دوني.......

تو كه بهتر مي دوني ، ‌آرزوهاي زندگيم كم نبودن ،‌اما يكي يكي مثل برگاي پاييز خشك شدن و افتادن زمين ،‌حالا برام همين يه دونه آرزو مونده ،‌همين يه تمنا .  

پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 20:25 توسط ارکیده/تمنا/

سلام يعني برای هميشه

                               خداحافظ  !

   تكليف تمام ترانه های من

    از همين اول بسم الله بوسه معلوم است

    سلام يعنی خداحافظ !

    خداحافظ جای خالی بعد از منِِ غر يب

   خداحافظ سلام آبی امن آسوده

   ستاره از شب گريخته همروز من،

   عزيز هنوز من... خداحافظ !

   همين كه گفتم !

   ديگر به هيچ پرسشی

   پاسخ نمی دهم !

   هی بی قرار!

   نگران كدام اشتباه كوچك بی هوا

   تو از نگاه چپ چپ شب می ترسی؟

  ما پيش از پسين هر انتظاری حتما

  كبوتران رفته از اينجا را

  به رو يای خوش ترين خبر فرا خواهيم خواند.

  من ... ترانه ها و

  تو... بوسه ها و

  شب... سينه ريز روشنش را گرو خواهد گذاشت،

  تا ديگر هيچ اشاره و علامتی از بن بست آسمان نماند.

  راه باز... ، جاده روشن و

  همسفر فراوان است.

   بر ميگرديم

  نگاه می كنيم

  اميدوار به آواز آدمی... !

  آيا شفای اين صبح ساكت غمگين

  بی خواب آخرين ستاره ميسر نيست؟

  هميشه همين قدمهای نخستين رفتن است

  كه راز آن آخرين منزل رسيدن را رقم ميزند.

 كم نيستند كسانی

  كه با پاره سنگی در مشت بسته باد

  گمان می كنند كبوتری تشنه به جانب چشمه می برند،

  اما من و كبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد

  ما خواب خوشی از احوال آدمی ديده ايم.

 از اين پيشتر نيز

  فال غريب ستاره هم با ما

  از همين اتفاق عجيب گفته بود.

   ما نزديك آينه نشستيم و شب شكست و

  خبر از مسافر خوش قول بوسه رسيد

  رسيد همين نزديكي ها

  كه صبح يك جمعه شريف

  از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.

  همه چيز درست خواهد شد

  و شب تاريك نيز از چراغ ترك خورده عذر خواهد خواست.

  همين برای سراغاز روز به او رسيدن كافی است

  همين برای نشستن و يك دل سير گر يه كردن ما كافی است

  همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن ما كافی است

   سلام... !

  سلام يعنی خداحافظ !

  خداحافظ اولين بوسه های بی اختيار

  كوچه های تنگ آشتی كنان دلواپس

  عصر قشنگ صميمي ماه معطر

اطلسی های اينقدی... خدا حافظ !

  سلام سهم كوچك من از وسعت سادگی !

  سايه نشين آب و همپياله تشنگی سلام

  سلام ستاره از شب گريخته همروز من

  عزيز هميشه و هنوز من ... سلام !

سيد علۍ صالحۍ

این شعر رو یکبار دیگه هم تو این وبلاگ نوشتم ، برای بار دوم می زارمش اینجا .

دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:52 توسط ارکیده/دلتنگی/
شب داره كم كم از نيمه مي گذره .. .. . ..

سياوش مي خونه :

خسته شدم بس که دلم
دنبال يک بهونه گشت
بس که ترانه خوندم و
برگ زمونه برنگشت       گوش كنيد 
.

 منم كاري ندارم كه اصلا نصف شب هست يا نه ، دارم باهاش مي خونم ، ولي واقعا خستم ،‌از دست روزگار،‌از دست آدماش. با الهام كه صحبت مي كردم ،‌مي گفت :‌حالي كه تو داري طبيعي هست ،‌اصولا بعد از يه زلزله بزرگ تو زندگي هركس ،‌اين حالت هاي عصبي عادي هست ،‌بايد به خودت فرصت بدي . اما وقتي هم كه مي خواي به خودت فرصت بدي و خيلي چيزها رو از نو شروع كني ،‌روز از نو روزگار از نو. ولي واقعا حوصله يه سري از آدم ها رو ديگه ندارم ،‌آدم هايي كه واقعا خودشون هم نمي دونن از زندگيشون چي مي خوان ، كيو مي خوان .يه مدته راكد شدم ،‌از اون آدم پر جنب و جوش خودم هيچ خبري ندارم ،اين روزا ؛اين ركود حتي به انجا هم سرايت كرده .

به قول رحمتِ شمس العماره،  الان هم دارم كلي اينترنت ريخت و پاش مي كنم ، ولي خوب خوابم نمي بره ،‌بيچاره بابا و اين قبضاي تلفني كه هر دو ماه يه بار مخابرات بهمون هديه مي ده ،‌تازه قبلش كلي هم SMS ميزنن و كلي آدم رو تشويق مي كنن.چه قدرهم كه خوب خدمات مي دن .

اين روزاسريال Prison Break (فرار از زندان) رو نگاه مي كنم ،‌(يه سريال آمريكايي با موضوعي سياسي_ جاسوسي،‌در رابطه با فساد سياسي كه تو ايلات متحده وجود داره )اصولا حتي نمي شه از يه صحنش هم گذشت ،‌چيزي كه تو اين سريال مشهوده ،‌عشق هست ،‌عشقي كه باعث مي شه،‌برادر به خاطر برادر ،و به خاطر حق نا حق شده برادر ،‌از تمام موقعيت هاي اجتماعيش بگذره‌تا برادر رو نجات بده ،‌عشقي كه باعث مي شه برادر جونش رو براي آزادي برادر بده ، به نظر من عشق تنها انگيزه اي هست كه باعث ديناميك و فعال شدن آدما مي شه ،‌عشق باعث مي شه كه آدما سر پا يايستند و براي رسيدن به هدف و آرزويي كه تو ذهن ترسيم كردن تلاش كنن، به نظرم بدون عشق زندگي مرده‏اي بيش نيست  .

ولي خودمونيم ،‌چرا يه سري از وب نويسا ، مردم رو از تو مانيتور هاشون مي بينن و ‌فكر ميكنن ، فقط اونايي مردم هستن ، كه تو اين محيط محازي فعاليت دارن ..به نظر من يه سري از آدماهايي كه اينجا فعاليت مي كنن هيچ اطلاعي ازسبك و ساختار مردم ندرن ، اونوقت ماشالله نظريه هم مي دن .

دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:36 توسط ارکیده/این روزها/
فردا قراره برم يه دوست رو بعد از كلي ماه ببينم .

كسي كه اين روزا خيلي بهش احتياج دارم .

یکشنبه 26 مهر1388ساعت 23:7 توسط ارکیده/همینجوری/
دلم گرفته
گودر رو که باز می کنم اولین پست بالااومده مربوط به وبلاگ عکس نگار هست :
 
 
یا رب این آدم خاکی تنــهاست . . . . .
  
شنبه 18 مهر1388ساعت 19:32 توسط ارکیده/دلتنگی/

وقتی بیشتر رفت و آمدت سمت عباس آباد باشه اون وقت غیر ممکنه که هر نمایشگاهی که تو مصلا می زارن و نری .

آحرین نمایشگاه هم نمایشگاه رسانه های دیجیتال بود و هست که تا 18 مهر هم بیشتر مهلت نداره .

چهارشنبه این هفته هم بعد از کلاس یه سر به نمایشگاه زدم .

این دفعه جای ون اتوبوس گذاشته بودن و به نظرم این خیلی بهتر بود و باز مثل همیشه اغذیه فروشی ها بیشتر از همه چیز تو چشم می زد .

اول از همه که وارد شدم ، مثل بقیه سراغ قسمتی رو گرفتم که می شد ازش بن تخفیف تهیه کرد ، بعد که رفتم دیدم وای خدای من چه صف وحشتناکی داره ، به همین خاطر از خرید بن منصرف شدم .

نمایشگاه جالبی بود هر چند که من واقعا برای گشت و گذار تو کل نمایشگاه وقت کم داشتم .  

طبقه پایین که وارد می شدی ، غرفه های جلو مربوط به لبنان و انتفاضه بود ، یه غرفه تیراندازی بود که نمی دونم برای ارتش بود یا سپاه، قسمتی از نمایشگاه مربوط به براندازی نرم و بازی هایی بود که تو این زمینه طراحی شده بود و قسمتی هم مربوط به بازی های ایرانی طراحی شده و صدالبته قسمت کودکان که همیشه قسمت شاد تمام نمایشگاه ها هست . البته خوب غرفه های مربوط به نرم افزار قرآنی و  زبان و آشپزی و . . .  خود نمایی می کرد.

طبقه دوم هم شامل قسمت هنری و البته بخش بین الملل و استانی نمایشگاه بود و البته کاریکاتورها ی جالبی رو در رابطه با IT از کاریکاتوریست های کشورهای مختلف به معرض نمایش گذاشته بودن ، همینطور عکسهایی با مضمون رسانه های دیجیتال گرفته .

یه قسمت هم مربوط به آثار بچه ها با خمیر بازی در زمینه کامپیوتر بود که اونم جالب بود و گاهی لبخند رو به لب آدم می آورد .

ولی خوب قیمت ها فوق العاده خوب بود ، من یه پک MRT بعلاوه یه ویندوز Seven به عنوان اشانتیون خریدم که اگه می خواستم اینا رو به قیمت معمولی بیرون بخرم حدود 25 تومن برام آب می خورد در حالی که 11 تومن بیشتر نشد .

در پایان هم نمایشگاه خوبی هست و شامل بخش های متنوع و زیاد ، به شرط اینکه وقت کافی برای بازدید و خرید داشته باشی .

جمعه 17 مهر1388ساعت 16:47 توسط ارکیده/این روزها/

اما برسد به دست آقای شهردار لطفا !

 

آقای قالیباف می تونم برسم چرا دقیقا ، چند وقت بعد از اتمام آمارگیری اقتصادی ، شهرداری پلاک تمام خانه ها را تعویض کرد ؟

شهرداری نمی توانست قبل از آمارگیری این کار را انجام دهد ؟

آقای قالیباف می دانید چه مشکلی در سیستم کاری و آماری به وجود آمده است ؟

یکشنبه 12 مهر1388ساعت 12:58 توسط ارکیده/حرف تو حرف/