تبليغاتX
گاه نوشت های ارکیده l حقیقت زندگی
بعد از چندوقت بلاخره وقت کردم و یه دست به سر و روی این وبلاگ کشیدم ،هر چند كه قالب قبلي رو بيشتر دوست دارم ، اما اينم بدك نيست .

تو اپرا كه خوب باز مي شه ، سرعت لودش توي IE7 پايين هست .

حالا دوست دارم نظر شما رو بدونم ،اين قالب چه طوره ؟ اين خوبه يا قالب قبلي ه ؟

شنبه 30 آبان1388ساعت 22:50 توسط ارکیده/همینجوری/
فردا قراره برم يه دوست رو بعد از كلي ماه ببينم .

كسي كه اين روزا خيلي بهش احتياج دارم .

یکشنبه 26 مهر1388ساعت 23:7 توسط ارکیده/همینجوری/
 

به راستی که فقط خدا از نیازهای بندگانش با خبر هست .

جمعه 13 شهریور1388ساعت 18:27 توسط ارکیده/همینجوری/
اینجا تهران است ، به شهر عزیز و دود گرفته و پر از ترافیک تهران خوش آمدم .
دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 21:52 توسط ارکیده/همینجوری/
همینه دیگه ؛
گاهی انقدر امتحان راحته که ، از اون طرف گند می زنه آدم .
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 21:18 توسط ارکیده/همینجوری/
اگر پیامبر تو این دوره زمونه بود و یا تفکر اصلاح طلبی و یک سری از اصلاح طلبا تو دوره پیامبر بودن ، به نظر شما راجع به ازدواج پیامبر با حضرت خدیجه که ثروتمندترین زن قریش بود ، چی می گفتن ؟ ؟ ؟
به نظر من ؛ اونا می گفتن : یعنی چی ؟محمد امین می خواد با یه زن ثروتمند ازدواج کنه ؟ ! اصلا معنی نداره ، مگه محمد امین طرفدار مبارزه علیه ظلم و فساد نیست ؟ ! مگه محمد امین طرفدار مظلومین نیست ؟ !  مگه دین محمد (ص) طرفدار و محق روی این چیزها نیست ؟ ؟ ! !
مگه محمد امین . . . . .
پس چرا می خواد با خدیجه ازدواج کنه !!!
اصلا ،حالا که محمد امین با خدیجه ازدواج کرده ، پیامبریش قبول نیست ،  یعنی چی که می گه اسلام طرفدار مظلوم ها و فقرا هست، اونوقت خودش رفته با یه زن ثروتمند ازدواج کرده ؟؟؟
اصلا قبول نیست .
خلاصه که این اصلاح طلبا موجوداتی بسی خنده دار هستن .

*عید مبعث هم مبارک *

* پیامبر قبل از بعثت با حضرت خدیجه ازدواج کردن ، مطلب فوق تمثیلی است از رفتار این روزهای اصلاح طلب ها .

** آلبوم عمو زنجیر باف روزبه نعمت اللهی آلبوم قشنگی هست ، اگه این روزا می خوایید یه موسیقی قشنگ گوش بدید ، توصیه می کنم به خریدن این آلبوم .
دوشنبه 29 تیر1388ساعت 13:45 توسط ارکیده/همینجوری/
 

آخ که دلم چه قدر واسه توییت کردن و این توییتر  تنگ شده !

سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:29 توسط ارکیده/همینجوری/

بعضی خانوما می خوان بگن ما همیشه حتی ریز ترین وسایل زندگیمون رو مارک دار می خریم و حتی سنگ پای تو حموم‏مون روش مارک فلان شرکت آمریکایی یا سوئیسی خورده در حالی که من که می دونم ، اصلا این طور نیست .

بعضی خانوم ها همیشه می خوان بگن با مقنعه و رنگ تیره مشکل دارن و اصلا براشون عادی نیست و نشده ، در حالی که با احتساب دوره تحصیل مدرسه و دانشگاه و سر کار و کلا جاهای اداری ، می بینی که شاید مقتنعه بیشترین مدت رو سر این خانوم ها هست و تازه اگه بخوان می تونن از رنگ های متفاوت استفاده کنن و اگر روسریشون هم درست باشه می تونن روسری هم بپوشن ، اونم رنگ های روشن . حالا چه طور هست که این خانوما هنوز عادت نکردن رو نمیدونم .

بعضی خانوم ها همیشه می خوان بگن ما تو همه زمینه ها دانای کل هستیم حتی تو گفتن اسم یه بازی کامپیوتری یا گفتن ویندوز ویستا به جای وُرد 2007 و خیلی چیزای دیگه  . . ، در حالی که من که می دونم چه قدر اطلاعاتش غلطه و چون بزرگتراز منه به روش نمیارم .  

به این لیست بازم اضافه می شه . 

پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 11:9 توسط ارکیده/همینجوری/
باید اعتراف کنم ، قبطه می خورم به دیگران ، که چنین بحث های پیش پا افتاده و آبکی را هیچ وقت نکردند و نمی کنند .
قبطه می خورم که ملاک و ارزش‏شان چیز دیگری بوده و است نه مزخرفاتی مثل . . . .


یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 21:34 توسط ارکیده/همینجوری/

حواست هست !

امروز اول اسفند ۱۳۸۷

مبارک باشد

 

پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 11:41 توسط ارکیده/همینجوری/

 

روزگار، عجب روزگاری‏ست

های روزگار ررررر

چه اتفاق ها و چه ماجرا ها و چه و چه و چه برای این آدم دو پا که تو این روزگار اتفاق نمی افته.

به آدم ها که نگاه میکنم ، ماجراهای زندگیشون رو هم تو ذهنم مرور می کنم.

هر آدم مثه یه کتاب سربسته ، مثه یه راز سر به مهر مثه یه اتفاق افتاده و نیفتاده می مونه .

به قول مادر بزرگ ؛ اگر صبر داشته باشی ، تو این دنیا چیزهایی باور نکردنی رو خواهی دید .  

اتفاق مثل یه سیب می مونه که از رو درخت می افته و ما با برداشتنش بزرگ و بزرگتر می شیم

با تجربه و با تجربه تر می شیم

گاهی خیلی چیزها رو تو گذشته جا می زاریم

گاهی هم خیلی چیزها رو از گذشته با خودمون میاریمش تو آینده و ازش نگهداری می کنیم

اونوقت میشه همون راز سر به مهر .

و این زمان هست که همیشه برنده‏ست و چه بخوایم و چه نخوایم از رو همه چیز رد می شه .

پ‏ن : اینا همه شبه فکرهایی هست که تو سرم می گذره وقتی به خودم خیلی از آدم ها و اتفاقات‏ی که می افته نگاه میکنم

یکشنبه 17 آذر1387ساعت 10:19 توسط ارکیده/همینجوری/

تو این هیر و بیر یا شایدم هیر و ویر ؛

این چه وقت سرما خوردن بود هان هان هان هان

 

سه شنبه 14 آبان1387ساعت 22:13 توسط ارکیده/همینجوری/
وقتی که خسته و کوفته ، بعد از سر و کله زدن با یه مشت آدم زبون نفهم، می رسم خونه ،دوست دارم . . . . . . . . . . 

یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 21:15 توسط ارکیده/همینجوری/

 

گاهی اوقات از یکسری حس ها و احساس های خودم متعجب می شم .

سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 17:39 توسط ارکیده/همینجوری/
به قول مانی :

سطح اچپرس*‏ ِامروز خیلی زیاده !!! 

* استرس

شنبه 29 تیر1387ساعت 12:2 توسط ارکیده/همینجوری/

  

Oh God

 

کاش می فهمیدن؛

از این طور نسخه پیچیدن ها چه قدر بیزارم.

کاش یه چیزایی رو می فهمیدن؛

کاش می دونستن کسی باید اونقدر برات عزیز باشه

تا تو به خاطراون خیلی چیزها رو قبول کنی 

از خیلی علاقه مندیهات بگذری و . . . .

 

شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:4 توسط ارکیده/همینجوری/

چرا هیچ وقت اون چیزی که آدم می خواد نمیشه؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 18:7 توسط ارکیده/همینجوری/

فکر کردن به بعضی چیزا نه تنها باعث نمی شه که راه حلی پیدا بشه، گاهی هم باعث می شه که آدم هی شاخ و برگ به اون موضوع بده، بعد یهو به خودت می یای و چشمت و باز می کنی، می بینی:

یا یه درخت پر از شاخ و برگ برای خودت ساختی یا وسط یه چاه عمیق گیر افتادی، که خودت هم می مونی که چه طور باید از وسط این چیزی که ساختی خارج شی.

یا اینکه هم مثل الانِ من چایی‏ت سرد شده و از دهن افتاده .

یاد این بیت شعر از حافظ می افتم :

تو خود حجاب خودی

حافظ از میان برخیز
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 21:16 توسط ارکیده/همینجوری/

 

محمدصالح اعلاء توی  Header وبلاگش نوشته :

چپ می رم خوشبخت ام

راست میرم خوشبخت ام

می خوابم خوشبخت ام

بیدار می شم خوشبخت ام

خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کت ام

جالبه. . . . .

 

 

چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 19:17 توسط ارکیده/همینجوری/
 

 

من الان دلم می خواد یکی حالم رو بپرسه

جمعه 14 دی1386ساعت 21:31 توسط ارکیده/همینجوری/

         

کودک درونم

کز کرده

یه گوشه نشسته

با چشماش می گه

      بغل بغل         

                       MWP0018884

پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:11 توسط ارکیده/همینجوری/

 دل خوش می کنم

به صدای کوکوی کبوتری

رو ی بام خانه ام

و آرزو می کنم

شاید

خبر خوشی آورده باشد

شاید ....

 

سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:37 توسط ارکیده/همینجوری/
حس یک تجربه

این روزها دلم حس یک تجربه را خواست ، یعنی ناخوداگاه دلم برای یک حس تنگ شد .

انقدر دلم این حس را خواست که گفتم بگذار این جا هم بنویسم .حس مادر شدن ، حس عشق مادری ، حس دنبال یک بچه دویدن ، برایش عزیزی کردن ، دعوایش کردن، بوسیدنش، بوییدنش ، در کل دلم خواست مادر باشم ، دلم خواست بچه ای داشته باشم .

دیروز که در خیابان راه می رفتم خانمی حامله را دیدم تقریبا ماه های آخرش می نمود ...ناخوداگاه دستم به سمت شکم خودم رفت و شروع کردم برای کسی که اصلا در راه نیست شعر خواندن ،  لالایی خواندن ، عزیزی کردن ،به خودم که آومدم از داشتن این حس تعجب کردم ، منی که از بچه ها متنفر بودم و اصولا هیچ بچه ای را نمی توانستم تحمل کنم حالا خواهان بچه ای بودم ، آن هم مال خودم  .

 پ ن : مراقب باشیم ، نورها و خیرهایی را که بر سر راهمان قرار می گیرد را درست ببینیم .

سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 14:19 توسط ارکیده/همینجوری/

 

همکار محترم می گه

اینجا که به رشته ات نمی خوره

چیزی بهش نمی گم

اما با خودم می گم

شاید دنبال یه خاطره قدیمی ام

همین

دوشنبه 25 تیر1386ساعت 12:38 توسط ارکیده/همینجوری/

ارزش ادماتو این دنیا مثل ارزش سهام تو بازار بورس می مونه

گاهی این ارزش صعود میکنه و گاهی سقوط

مراقب باش

که تو این بازار سهام

ارزشت سقوط نکنه 

                                  Image hosted by allyoucanupload.com

چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 22:14 توسط ارکیده/همینجوری/

گاهی

انسانها از سر بی دردی

به درد مبتلا میشوند

چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 23:54 توسط ارکیده/همینجوری/

 

ادم گاهی دوست داره در موقع مواجه با حرفهاي ديگران

بهشون بگه

به من چه ؟؟

من چی کار کنم ؟؟

نفت بخورم خوبه ؟؟

اقا اصلا اون گالن 20 ليتری نفت رو بده من بخورم

از دست حرف های اين ادم راحت شم

به من چه

ولي خوب ادب حکم ميکنه سکوت اختيار کني

 

پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 21:30 توسط ارکیده/همینجوری/

 

مادر امروز جور ديگري نگاهم مي‌كرد
تو مي‌گويي چيزي در چشم‌هاي من پيداست؟!

پنجشنبه جشن نامزدی مرجان هست ، دارم مي رم پيشش ، تا کنارش باشم ..اميدوارم خوشبخت بشه

چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 3:17 توسط ارکیده/همینجوری/

این روزا دارم خودم و اماده میکنم برای هر چی که میخواد پیش بیاد .

دارم خودم و برای بد و بدتر از بدتر اماده میکنم .

دیگه کاری از دست من بر نمیاد باید نشست و دید چی میشه

پنجشنبه 28 دی1385ساعت 0:20 توسط ارکیده/همینجوری/