تبليغاتX
گاه نوشت های ارکیده l حقیقت زندگی
من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم
تو بايد تازه‌گی‌ها
از اينجا گذشته باشی.

گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ
پرده‌پوشیِ آب هم
همين را می‌گويند.

ديگر نيازی به دعای دريا نيست
گلدان‌ها را آب داده‌ام
ظرف‌ها را شسته‌ام
خانه را رُفت و رو کرده‌ام
دنيا خيلی خوب است،
بيا!
علامتِ خانه‌بودنِ من
همين پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،
تا تو نيايی
پرده را نخواهم کشيد.
                                         
                              "سید علی صالحی/سمفونی سپیده دم"
دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 1:5 توسط ارکیده/شعر/
ارديبهشت بود و هواي بهشت بود
موج نسيم مخملي و رقص برگها
من بودم و تو بودي و ابري كه گهگاه
مي ريخت روي زلف تو نقل تگرگها
گرد من و تو غير عروس شكوفه ها
ابريشم لطيف هواي بهار بود
از دولت نسيم لطيفي كه مي وزيد
بر شيب سينه تو گل بيشمار بود
بسيار نسترن كه به همراه رقص باد
چو پولكي درشت به موي تو مي نشست
پروانه اي سفيد سبكبال و بوسه خواه
بر جاي گل به گلبن روي تو مي نشست

دست سپيد و نرم تو مي خواست با نياز
تا عاشقانه دست در آرم به گردنت
چشمان كامجوي تو مي گفت با نگاه
تا من به شوق سر بگذارم به دامنت

آن شور و عشق مستي ما را در آن بهار
هرگز پرندگان بهاري نداشتند
از بس حساب فزون از شماره بود
لبها توان بوسه شماري نداشتند
ارديبهشت آمد و در ذهن خسته ام
آن لحظه هاي رفته به ياد تو جان گرفت
نام تو در كسان بر لبم شكفت
الماس اشك پرده ز رازم نهان گرفت
آن كوچه باغ نسترن و مخمل نسيم
با هر بهار هست وليكن تو نيستي
ارديبهشت هست، هواي بهشت هست،
گل بيشمار هست ،
وليكن تو نيستي

در هر بهار با نگه جستجوگرم
مي جويمت ميان گل و رقص برگها
من مانده ام به ياد تو در باغ خاطرات
گريان ميان خنده نقل تگرگها
اي واي و اي دريغ كه چون اسب سپيد باد پاي
آن عشق و زمزمه ها با زمان گذشت
با يك جهان فسوس از اين پرشتاب
بي اختيار اين سخنم بر زبان گذشت
بد نامي حيات دو روزي نبود بيش
بشنو زمن كه با تو بگويم چه سان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت

                                          "فريدون  مشیری"
پ ن :
مگه می شه اردیبهشت باشه و بارون هم بیاد و این شعر فریدون مشیری رو  گوشه‏ی لبت زمزمه نکنی .
جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 20:14 توسط ارکیده/شعر/

چترهای ما
عطر بارانهای
بسیاری را
در خود پنهان
کرده اند
اما
همواره
حسرت
رگباری را
به دل دارند،
که در
پیراهن های نازک تابستانی
غافلگیرمان
می کند

                             "عباس صفاری"

 

دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 8:11 توسط ارکیده/شعر/

آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !ـ
تو .... آنی تو
 از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید 

                             نصرت رحمانی
 

سه شنبه 24 دی1387ساعت 11:35 توسط ارکیده/شعر/

ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینم

وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینهست شش رو

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را

از دل نهای گسسته از تو کجا گریزم     

                                       

                                           " مولانا "

پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 20:48 توسط ارکیده/شعر/
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
د
راین خانه غریبند ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش خروش است ، به خمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد
، به شکرانه بگردید    

                                                              "   ه الف. سایه "

شنبه 4 آبان1387ساعت 21:2 توسط ارکیده/شعر/
   شبهاي تنهايي ام را
   گهواره اي مي سازم از آرزوهاي گم شده
   كه به خواب كنم طوفان اين بغض هزار ساله را
   ما بيهوده در امتداد پاييز
   در چارچوب بيقواره اين جهان
   زمستان را به تماشا نشسته ايم
   با دستاني پر از رويش بهار

                                        محمد رضا بنی تمیمی 

جمعه 1 شهریور1387ساعت 21:21 توسط ارکیده/شعر/

می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.
آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشين پريا
ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخواستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.
ديگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!
ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم

 همه‌ی ما جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

  

                            "  نشانی ها  سید علی صالحی"

                                                                                                    

                       

یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 21:44 توسط ارکیده/شعر/

به روی شط وحشت برگی لرزانم،
ریشه ات را بیاویز.
من از صدا ها گذشتم.
روشنی را رها کردم،
رویای کلید از دستم افتاد.
کنار راه زمان دراز کشیدم .
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند.
خک تپید .
هوا موجی زد.
علف ها ریزش رویا ها رادر چشمانم شنیدند:
میان دو دوست تمنایم روییدی،
در من تراویدی.
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم :

«نه صدایم و نه روشنی
طنین تنهای تو هستم

طنین تاریکی تو»
سکوتم را شنیدی :
«بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست
درها را خواهم گشود،
در شب جاویدان خواهم وزید.»
چشمانت را گشودی :
شب در من فرود آمد.

                         شعر: سهراب سپهری        

چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 0:36 توسط ارکیده/شعر/

اگر این رود بداند
که من چقدر بی چراغ
از چَم و خَمِ این شبِ خسته گذشته ام
به خدا عصبانی می شود
می رود ماه را از آسمان می چیند.

اگر این ماه بداند
که من چقدر بی آسمان و ستاره زیسته ام
یعنی زندگی کرده ام...،
اگر این پرستو بداند
که من چقدر تو را دوست می دارم
به خدا زمین از رفتنِ این همه دایره باز...باز می ماند!

چه دیر آمدی حالایِ صد هزار ساله ی من،
من این نیستم که بوده ام
او که من بود آن همه سال،
رفته زیر سایه ی آن بیدِ بی نشان مرده است.

                                                                    سید علی صالحی

چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 18:59 توسط ارکیده/شعر/

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پي جانان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم "

دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 21:34 توسط ارکیده/شعر/

 

جایی یه جمله ای خوندم که تقریبا مضمونش این بود :

اگه یکی رو خیلی دوست داری و میبینی که شرایطت اذیتش میکنه باید بذاری بره,

من چه کار باید بکنم؟

خط فاصله ، سکوت

SIP1901264

پ ن :

نمي دانم كيستي
اما مي دانم سينه ام را
براي در آغوش كشيدنت گشوده ام

 

نمي دانم كيستي
اما مي دانم جايي خاطراتم را
در نگاه هاي تو خواهم جست

نمي دانم كيستي
اما مي دانم لرزش انگشتان محبت را
در رويش دستان تو خواهم ديد

نمي دانم كيستي
اما مي دانم چشم من آشوب دل توست
و تو قلبت را گرم و پذيرنده در شهر من امانت گذاشته اي

نمي دانم كيستي
اما مي دانم پنجه هاي سكوت و توهم را
تيغ تيز انديشه ي تو خواهد شكست

نمي دانم كيستي
اما مي دانم كه از خود خواهم پرسيد
در من اين آيينه به كجا مي نگرد؟

نمي دانم كيستي
اما مي دانم روزي به ديدنت خواهم آمد
و براي ديدن چشمان تو دل به راه خواهم سپرد

 

یکشنبه 22 مهر1386ساعت 13:14 توسط ارکیده/شعر/

دوری ... شاید فرسنگ ها دورتر ٬ اما نزدیکی! خیلی نزدیک ... انقده که هیچوقت باورم نشد دوری! ... انقده نزدیکی که حتی از پشت صدات٬ نگاهت رو می بینم!٬ وقتی    غمگینه٬ وقتی خسته است ٬ وقتی یه عالمه رؤیا رو نیمه کاره رها کرده... سرم رو می ذارم روی پاهات ... می ذارم روی شونه هات ... اشکهام سرازیر می شن ... می دونی که این همه راه٬ از این همه دورتر اومدم که برات اشک بریزم ... ساکتی ... مبهوت٬ فقط زل زدی به من ...

تقصير تو نبود !
خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها ؛
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛
فراموش نکردم !
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند ؛
نه تو چيزی بدهکار دلتنگی اين همه ترانه ای !
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛
بالهايم در کشاکش شهد ها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه ی کسانی باشند ؛
که هرگز نديدمشان !
تنها آرزوی ساده من اين بود ؛
که در سفره ی
تنهایی صبحانه ی تو عسل هم باشد !
که هراز گاهی کنار برگهای نوشته هايم بنشينی
و بعد از قرائت بارانها ؛
زير لب بگويی :
يادت بخير ! نگهبان گريان خاطره های خاموش !
همين جمله ؛
برای بند زدن شيشه ی شکسته ی اين دل بی درمان ؛
کافی بود !
هنوز هم که هنوز است ؛
از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم
شاد می شوم !
هنوز هم جای قدمهای تو ؛
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشين نام و امضای منی !
ديگر تنها دلخوشی ام ؛
همين هوای گفتن است !
همين شکفتن شعله !
همين تبلور بغض !
به خدا هنوز هم از ديدن تو ؛
در پس پرده ی باران بی امان ؛
شاد می شوم ...

یغما گلرویی

چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:0 توسط ارکیده/شعر/

 تصادفا دفتر دوم آثار شاملو که ترجمه گزیده‌ای از اشعار شاعران بزرگ جهان است ، ورق می‌زدم که چششم به شعر «تو را دوست می‌دارم» پل الوار افتاد. شعر زیبایی که این روزها به واسطه سریال مدار صفر درجه و خوانده شدن مکررش به وسیله یکی از قهرمان‌های داستان ، مورد توجه همه قرار گرفته است:

  تو را دوست می‌دارم

 تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته
ام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
 برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی
رماندشان
 تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می
دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.

 بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می
بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می
برند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست .
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می
دارم .
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی
دارم .
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرودبدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم. 

منبع

اصل شعر

 

 

first.jpg 

     

پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 12:20 توسط ارکیده/شعر/

 

  تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيز  ِ هنوز  ِ من ... خداحافظ!

همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!

هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟

ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.

من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.

برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!

آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.

سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!

سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 1:22 توسط ارکیده/شعر/

درها به طنين تو واکردم

هر تکه نگاهم را جايي افکندم

پر کردم هستي زنگاه

بر لب مردابی ، پاره لبخند تو ديدم ، رفتم به نماز

در بن خاری ، ياد تو پنهان بود ، برچيدم ، پاشيدم به جهان .

بر سيم درختان زدم اهنگ ز خود روييدن ، وبه خود گستردن .

و دويدم تا هيچ ، و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش .

و فتادم بر صخره درد ،از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم ، لرزيدم .

وزشي ميرفت از دامنه اي ، گامي همراه او رفتم

ته تاريکي ، تکه خورشيدی ديدم ، خوردم ، و ز خود رفتم و رها بودم

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:20 توسط ارکیده/شعر/

صدای تو را ای آزادی سپيد

ای بهار اميد ای روشنايی زندگی از دورترين لحظه های عشق

از آخرين نگاه های حسرت بار چشمان به غم نشسته ام می شنوم

من رنگ بی رنگ خوشبختی را

در شادی لب های تو با اشکهایم چکه چکه پا ک ميکنم

من می بينم من احساس می کنم من راه ميروم من حرف می زنم

اما هرگز هيچ کس به زنده بودن من ايمان نخواهد آورد

مثل آدم های نامريی هرگز ديده نخواهم شد

هرگز لذت بوسه ها ی تو را روی  شوری اشک های تنهايي ام حس نخواهم کرد

من در غريب ترين روز جهان به اميد زندگی قدم های سست و کوچکم را روی بی کرانه هستی گذاردم

ای کاش حقيقت را به من ميگفتی

که در اين کرانه شلوغ هرگز هرگز هرگز ديده نخواهم شد

وجز حسرت جز اندوه جز تنهايی از اين منزل ره توشه ای به يادگار نخواهم برد

کاش حقيقت رابه من ميگفتی

Image hosted by allyoucanupload.com

حالم از يکسری از ادم ها به شدت به هم می خوره .... 

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 18:28 توسط ارکیده/شعر/

در نهفته ترين باغ ها

 دستم ميوه چيد.

و اينك شاخه نزديك !

 از سرانگشتم پروا مكن.

بي تابي انگشتانم

 شور ربايش نيست

 عطش اشنايي است.

درخشش ميوه درخشان تر.

وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.

دورترين اب ، ريزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترين سنگ ، سايه اش را به پايم ريخت.

و من ....

 شاخه نزديك!

از اب گذشتم از سايه به در رفتم.

رفتم غرورم را بر ستيغ عقاب اشيان شكستم.

و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام.

خم شو

 شاخه نزديك!

(سهراب سپهری)

 

 

 

شنبه 4 فروردین1386ساعت 1:14 توسط ارکیده/شعر/

هويت ژلاتينی من
بر عکس گوجه فرنگی کال است
آن
اتاق گرم می خواهد
اين يخچال فريزر
فقط دوست دارم
ظرفی به شکل ستاره
قالب من باشد
به رنگ آبی باشم
بدرخشم
و در دل ژله ای من
خدا هم حضور داشته باشد
با طعم اناناس
 طعم خدا رو
محکم بچشم

Image hosted by allyoucanupload.com 

سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 20:8 توسط ارکیده/شعر/

1

    دستپاچه برای پست کردن جواب نامه اش

زبانم را می برم

با تيزی ِ در ِ پاکت

<جان استيونسون>

2

در انتظار تو

يک ، دو  و سه گلبرگ

بر صندلی

<آکيکو ساکاگوچی> 

3

در حياط راه می روم

بر ردپاهای عطرآگينش.

با نوک پا

برگهای زرد را کنار می زنم

<جان هيزلتون> 

4

قيژ ويژ ِ شيشه

هنگامی که انگشتم ناشيانه می نويسد

نام تو و نام من را

 اندرو د ِ ته ريج>    

5

هنگامی که از سفر باز می گردم

برايم آلوهای بنفش می آورد

در ظرفی سپيد

<ل. آ. ديويدسون>

6

به دنبال تو گشتن

در ميان صدها

هايکوی عاشقانه

.................................

چند هايکوی عاشقانه

ترجمه کسرا عنقايـی

___________________________________________________

دلم می خواست يکم حرف بزنم ......يکم که نه خيلی....دوباره پر از حس پرحرفي ام...اما چون حال و روزگار درست و حسابی نداشتم تو اين پست چند تا هايکو گذاشتم . و حرف زدنم رو هم به بعد منتقل ميکنم ...شايد تا اون موقع خيلی چيزها تغيير کرده باشد.......شايد هم نه .......فعلا روزها همه پر از التهاب است ......

                                                

                                                             Image hosted by allyoucanupload.com

۱ . راستی بلاگچين به اين به اين نوشته من  لينک داده

۲ . اين چند وقته از همه چيز دور موندم اين هم لينک راديو زمانه

۳ . اين هم مصاحبه رامين جهانبگلو با ايسنا

 

جمعه 10 شهریور1385ساعت 20:32 توسط ارکیده/شعر/