صدای تو را ای آزادی سپيد
ای بهار اميد ای روشنايی زندگی از دورترين لحظه های عشق
از آخرين نگاه های حسرت بار چشمان به غم نشسته ام می شنوم
من رنگ بی رنگ خوشبختی را
در شادی لب های تو با اشکهایم چکه چکه پا ک ميکنم
من می بينم من احساس می کنم من راه ميروم من حرف می زنم
اما هرگز هيچ کس به زنده بودن من ايمان نخواهد آورد
مثل آدم های نامريی هرگز ديده نخواهم شد
هرگز لذت بوسه ها ی تو را روی شوری اشک های تنهايي ام حس نخواهم کرد
من در غريب ترين روز جهان به اميد زندگی قدم های سست و کوچکم را روی بی کرانه هستی گذاردم
ای کاش حقيقت را به من ميگفتی
که در اين کرانه شلوغ هرگز هرگز هرگز ديده نخواهم شد
وجز حسرت جز اندوه جز تنهايی از اين منزل ره توشه ای به يادگار نخواهم برد
کاش حقيقت رابه من ميگفتی

حالم از يکسری از ادم ها به شدت به هم می خوره ....