گهواره اي مي سازم از آرزوهاي گم شده
كه به خواب كنم طوفان اين بغض هزار ساله را
ما بيهوده در امتداد پاييز
در چارچوب بيقواره اين جهان
زمستان را به تماشا نشسته ايم
با دستاني پر از رويش بهار
محمد رضا بنی تمیمی
محمد رضا بنی تمیمی
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا همه میدانند که همهی ما يکطوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابستهی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقهايم.
آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را میديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانهی دلنشين پريا
ریرا و دريا را دوست میداشتيم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُنبستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بیسوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخواستن
هزارهزار بار فروافتادهام.
ديگر میدانم
نشانیها همه دُرُست!
کوچه همان کوچهی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکستهی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی!
ها ریرا، میدانم
حالا میدانم
همهی ما جوری غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعهی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بیقرار،
جای تو خالی!
" نشانی ها سید علی صالحی"
به روی شط وحشت برگی لرزانم،
ریشه ات را بیاویز.
من از صدا ها گذشتم.
روشنی را رها کردم،
رویای کلید از دستم افتاد.
کنار راه زمان دراز کشیدم .
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند.
خک تپید .
هوا موجی زد.
علف ها ریزش رویا ها رادر چشمانم شنیدند:
میان دو دوست تمنایم روییدی،
در من تراویدی.
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم :
«نه صدایم و نه روشنی
طنین تنهای تو هستم
طنین تاریکی تو»
سکوتم را شنیدی :
«بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست
درها را خواهم گشود،
در شب جاویدان خواهم وزید.»
چشمانت را گشودی :
شب در من فرود آمد.
شعر: سهراب سپهری
اگر این رود بداند
که من چقدر بی چراغ
از چَم و خَمِ این شبِ خسته گذشته ام
به خدا عصبانی می شود
می رود ماه را از آسمان می چیند.
اگر این ماه بداند
که من چقدر بی آسمان و ستاره زیسته ام
یعنی زندگی کرده ام...،
اگر این پرستو بداند
که من چقدر تو را دوست می دارم
به خدا زمین از رفتنِ این همه دایره باز...باز می ماند!
چه دیر آمدی حالایِ صد هزار ساله ی من،
من این نیستم که بوده ام
او که من بود آن همه سال،
رفته زیر سایه ی آن بیدِ بی نشان مرده است.
سید علی صالحی
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پي جانان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم "
جایی یه جمله ای خوندم که تقریبا مضمونش این بود :
اگه یکی رو خیلی دوست داری و میبینی که شرایطت اذیتش میکنه باید بذاری بره,
من چه کار باید بکنم؟
پ ن :
نمي دانم كيستي
اما مي دانم سينه ام را
براي در آغوش كشيدنت گشوده ام
نمي دانم كيستي
اما مي دانم جايي خاطراتم را
در نگاه هاي تو خواهم جست
نمي دانم كيستي
اما مي دانم لرزش انگشتان محبت را
در رويش دستان تو خواهم ديد
نمي دانم كيستي
اما مي دانم چشم من آشوب دل توست
و تو قلبت را گرم و پذيرنده در شهر من امانت گذاشته اي
نمي دانم كيستي
اما مي دانم پنجه هاي سكوت و توهم را
تيغ تيز انديشه ي تو خواهد شكست
نمي دانم كيستي
اما مي دانم كه از خود خواهم پرسيد
در من اين آيينه به كجا مي نگرد؟
نمي دانم كيستي
اما مي دانم روزي به ديدنت خواهم آمد
و براي ديدن چشمان تو دل به راه خواهم سپرد
دوری ... شاید فرسنگ ها دورتر ٬ اما نزدیکی! خیلی نزدیک ... انقده که هیچوقت باورم نشد دوری! ... انقده نزدیکی که حتی از پشت صدات٬ نگاهت رو می بینم!٬ وقتی غمگینه٬ وقتی خسته است ٬ وقتی یه عالمه رؤیا رو نیمه کاره رها کرده... سرم رو می ذارم روی پاهات ... می ذارم روی شونه هات ... اشکهام سرازیر می شن ... می دونی که این همه راه٬ از این همه دورتر اومدم که برات اشک بریزم ... ساکتی ... مبهوت٬ فقط زل زدی به من ...
تقصير تو نبود !
خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها ؛
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛
فراموش نکردم !
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند ؛
نه تو چيزی بدهکار دلتنگی اين همه ترانه ای !
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛
بالهايم در کشاکش شهد ها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه ی کسانی باشند ؛
که هرگز نديدمشان !
تنها آرزوی ساده من اين بود ؛
که در سفره ی تنهایی صبحانه ی تو عسل هم باشد !
که هراز گاهی کنار برگهای نوشته هايم بنشينی
و بعد از قرائت بارانها ؛
زير لب بگويی :
يادت بخير ! نگهبان گريان خاطره های خاموش !
همين جمله ؛
برای بند زدن شيشه ی شکسته ی اين دل بی درمان ؛
کافی بود !
هنوز هم که هنوز است ؛
از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم
شاد می شوم !
هنوز هم جای قدمهای تو ؛
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشين نام و امضای منی !
ديگر تنها دلخوشی ام ؛
همين هوای گفتن است !
همين شکفتن شعله !
همين تبلور بغض !
به خدا هنوز هم از ديدن تو ؛
در پس پرده ی باران بی امان ؛
شاد می شوم ...
یغما گلرویی
تصادفا دفتر دوم آثار شاملو که ترجمه گزیدهای از اشعار شاعران بزرگ جهان است ، ورق میزدم که چششم به شعر «تو را دوست میدارم» پل الوار افتاد. شعر زیبایی که این روزها به واسطه سریال مدار صفر درجه و خوانده شدن مکررش به وسیله یکی از قهرمانهای داستان ، مورد توجه همه قرار گرفته است:
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست .
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم .
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم .
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرودبدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
تکليفِ تمام ترانههای من
از همين اولِ بسماللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستارهی از شب گريختهی همروزِ من،
عزيز ِ هنوز ِ من ... خداحافظ!
همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمیدهم!
هی بیقرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بیهوا
تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيم خواند.
من ... ترانهها وُ
تو ... بوسهها وُ
شب ... سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.
برمیگرديم
نگاه میکنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!
آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بیخوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدمهای نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم میزند.
کم نيستند کسانی
که با پارهی سنگی در مُشتِ بستهی باد
گمان میکنند کبوتری تشنه به جانب چشمه میبَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديدهايم
از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.
ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوشقولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکیها
که صبحِ يک جمعهی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرکخورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافیست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.
سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسههای بیاختيار
کوچههای تنگ آشتیکنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسیهای اينقدی، ... خداحافظ!
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايهنشينِ آب و همپيالهی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونههای حلال،
سلام، ستارهی از شب گريختهی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!
درها به طنين تو واکردم
هر تکه نگاهم را جايي افکندم
پر کردم هستي زنگاه
بر لب مردابی ، پاره لبخند تو ديدم ، رفتم به نماز
در بن خاری ، ياد تو پنهان بود ، برچيدم ، پاشيدم به جهان .
بر سيم درختان زدم اهنگ ز خود روييدن ، وبه خود گستردن .
و دويدم تا هيچ ، و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش .
و فتادم بر صخره درد ،از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم ، لرزيدم .
وزشي ميرفت از دامنه اي ، گامي همراه او رفتم
ته تاريکي ، تکه خورشيدی ديدم ، خوردم ، و ز خود رفتم و رها بودم

صدای تو را ای آزادی سپيد
ای بهار اميد ای روشنايی زندگی از دورترين لحظه های عشق
از آخرين نگاه های حسرت بار چشمان به غم نشسته ام می شنوم
من رنگ بی رنگ خوشبختی را
در شادی لب های تو با اشکهایم چکه چکه پا ک ميکنم
من می بينم من احساس می کنم من راه ميروم من حرف می زنم
اما هرگز هيچ کس به زنده بودن من ايمان نخواهد آورد
مثل آدم های نامريی هرگز ديده نخواهم شد
هرگز لذت بوسه ها ی تو را روی شوری اشک های تنهايي ام حس نخواهم کرد
من در غريب ترين روز جهان به اميد زندگی قدم های سست و کوچکم را روی بی کرانه هستی گذاردم
ای کاش حقيقت را به من ميگفتی
که در اين کرانه شلوغ هرگز هرگز هرگز ديده نخواهم شد
وجز حسرت جز اندوه جز تنهايی از اين منزل ره توشه ای به يادگار نخواهم برد
کاش حقيقت رابه من ميگفتی

در نهفته ترين باغ ها
دستم ميوه چيد.
و اينك شاخه نزديك !
از سرانگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم
شور ربايش نيست
عطش اشنايي است.
درخشش ميوه درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين اب ، ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ ، سايه اش را به پايم ريخت.
و من ....
شاخه نزديك!
از اب گذشتم از سايه به در رفتم.
رفتم غرورم را بر ستيغ عقاب اشيان شكستم.
و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام.
خم شو
شاخه نزديك!
(سهراب سپهری)

هويت ژلاتينی من
بر عکس گوجه فرنگی کال است
آن
اتاق گرم می خواهد
اين يخچال فريزر
فقط دوست دارم
ظرفی به شکل ستاره
قالب من باشد
به رنگ آبی باشم
بدرخشم
و در دل ژله ای من
خدا هم حضور داشته باشد
با طعم اناناس
طعم خدا رو
محکم بچشم
1
دستپاچه برای پست کردن جواب نامه اش
زبانم را می برم
با تيزی ِ در ِ پاکت
<جان استيونسون>
2
در انتظار تو
يک ، دو و سه گلبرگ
بر صندلی
<آکيکو ساکاگوچی>
3
در حياط راه می روم
بر ردپاهای عطرآگينش.
با نوک پا
برگهای زرد را کنار می زنم
<جان هيزلتون>
4
قيژ ويژ ِ شيشه
هنگامی که انگشتم ناشيانه می نويسد
نام تو و نام من را
اندرو د ِ ته ريج>
5
هنگامی که از سفر باز می گردم
برايم آلوهای بنفش می آورد
در ظرفی سپيد
<ل. آ. ديويدسون>
6
به دنبال تو گشتن
در ميان صدها
هايکوی عاشقانه
.................................
چند هايکوی عاشقانه
ترجمه کسرا عنقايـی
___________________________________________________
دلم می خواست يکم حرف بزنم ......يکم که نه خيلی....دوباره پر از حس پرحرفي ام...اما چون حال و روزگار درست و حسابی نداشتم تو اين پست چند تا هايکو گذاشتم . و حرف زدنم رو هم به بعد منتقل ميکنم ...شايد تا اون موقع خيلی چيزها تغيير کرده باشد.......شايد هم نه .......فعلا روزها همه پر از التهاب است ......

۱ . راستی بلاگچين به اين به اين نوشته من لينک داده
۲ . اين چند وقته از همه چيز دور موندم اين هم لينک راديو زمانه
۳ . اين هم مصاحبه رامين جهانبگلو با ايسنا