گذشته ؛
پر از کرکسان خاطره است .
آینده ؛
طرح چلچله های هراس منتظر .
با این همه ؛
رویای تو آتشیست کنون
که تاریکی را دور می کند .
کیکاووس یاکیده
پ ن : حذف شد .
گذشته ؛
پر از کرکسان خاطره است .
آینده ؛
طرح چلچله های هراس منتظر .
با این همه ؛
رویای تو آتشیست کنون
که تاریکی را دور می کند .
کیکاووس یاکیده
پ ن : حذف شد .
گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . *
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
پ ن : تو اون همه اتفاق چه قدر دیدن این سریال به من چسبید، با اینکه کار غمگینی بود و اکثرا اشک رو به چشم آدم می نشوند اما عجیب دیدنش چسبید .
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
بشگسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
کلید رو تو در می چرخونم ، در که باز می شه بوت میاد، صدات میاد ....
خاطره ها هجوم میارن به سمتم
انگار که هنوز هستی ، مثل اون موقع ها .....
صدا میزنی ، کیه ؟
می گم: منم تازه از دانشگاه اومدم، الان میام پیشتون.
کفشام رواز پام در میارم ،در حال رو باز می کنم، میام تو .مامان بزرگ هم نیست (پاش شکسته بیمارستانه)
می گم: سلام
می گی : سلام باباجو، خوبی ؟
میام میشینم رو تختت یه بوست می کنم . می گم : بله خوبم ؛ شما چه طوری ؟
می گی : اِی بدک نیستم ، تازه ای نیست ؟
می گم : هیچی ، الان میرم ناهارتون رو گرم می کنم میارم .
می گی : بابا جو یه چایی هم بده .
می گم : چشم .
می گی : بعد یکم بیا پیشم بشین
روتختت که می شینم ، خاطره هاست که هجوم میارن به طرفم ......
سرگردان
دور تو
از بس من و تو
از بس من و خدا
سرگیجه می شوم
دور تو
چون خورشید که دور خدا
که خورشید ......
چون ماه که گرد زمین
چون من که حول ماه
هنوز دور تو می گردم
به کاغذ 4 تا شده ی توی کشوی میزم نگاه می کنم و کلی خاطره رو از جلوی چشمم می گذرونم ، کاغذی که با یه خودکار مشکی و یه خط خیلی آشنا البته بد خط و عصبانی این اشعار روش نوشته شده .
نمی دونم اون دستی که این شعر رو نوشت ، برای کی نوشت ، برای چی نوشت ، چرا من پیداش کردم .
ولی گه گاه دلم تنگ می شه . برای ابی گوش دادن ها برای حمید مصدق خوندن ها برای خیلی چیزا .........
پ ن : دل که هوا می کنه آدم یه طوری می شه
الان من همون طوری ام .
برای توست
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود ، از دل و وز جان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست برود این دل من وز دل من آن نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذورست درد دارد چه کند ؟ کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
برای خودم
به قول گل اقا که ميگفت :
اگر زنده ماندم !!!!!!
پايان کوچ پرستو ها
باز خواهم گشت !!!
تو شریعتی سمت سینما ایران یه کوچه هست که پیاده روی توش رو به هیچ جای دنیا نمی دم من بهش می گم" My road " . صدای کلاغاش ، خلوتیش و آرامشی رو که بهم می ده رو خیلی دوست دارم سر این کوچه یه گلفروشی هست که همیشه گلای تر و تازه ای میاره . این دفعه که دلم گرفته بود و رفتم از اونجا گل بخرم دیدم چند تا قلمه ی بامبو هم آورده ، به آقای گل فروش گفتم : لطفا دو تا ازاین قلمه ها بدید ، گفت : دخترم شگون نداره گل رو جفت ببری ، گل رو باید طاق برد . گفتم : کار ما از شگون و این حرفا گذشته الان هم دو تا قلمه بیشتر نمی خوام . اگه سه تا ببرم یکیش تنها میمونه ، اونوقت غصه می خوره و زرد میشه ، جفت خوبه نه طاق . از او اصرار و از من انکار که نمی خوام . آخرش هم موفق شد و من با سه تا شاخه بامبو اومدم خونه .
حالا هر روز صبح که بلند میشم به اون شاخه ی تک صبح بخیر می گم ، غروبا که می شه براش آواز می خونم و شبا که دلتنگ میشم براش لالایی می خونم ، گاهی براش حافظ می خونم ، گاهی می بوسمش تا شاید از تنهایی دربیاد ، شاید یکم گریه کنه سبک شه ولی اون خیلی وقته که دیگه حتی گریه کردن هم یادش رفته . .
«آهنگ این روزها»
بذار خیال کنم تو دلتنگیات،غروب که میشه یاد من میفتی،تویی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی
همينكه هستي كافيست
دور از من
بدون من
چه فرقي ميكند؟؟؟
گل كه مي خري خوب است .
براي من نيست ؟
نباشد .
شعر که می گویی خوب هست .
برای من نیست ،
نباشد .
همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك ميشود ،
كافيست .
همین که آسمان شب هایمان یکی هست ،
کافیست
راستی
باران هم ملاقات گاه خوبیست
برای تقاطع خاطره های مرده
دلخوشم به اين حماقت شيرين
هنوز هم ميخواني مرا
هوای حوصله بارانی است
اینجا حتی وقتی هوا آفتابی ست باران می بارد...
دلم گرفته است و دیگر هیچ...
خسته ام ..
خسته تر از کیبوردی که محکم روش میکوبم و این خزعبلات و خستگیم رو تایپ میکنم ...
؛ پس ؛
من می رقصم ....
با آهنگ زندگی ...
با Background روزمرّگی ...
با بوق ممتد یک عوضی ...
با غر غر های او ...
شاباش شاباش ...!!!
دیروز
واقعیتی را با سکوت نوشیدم
راستی
دنبالت می گردم
کجایی ؟؟؟
گمت کردم
نیستی
خسته شدم از این بیهوده گشتن ها
سخت است
اما
نبودنت را برای دلم هجی می کنم . . .
دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم
مطمئنیم
که روزهای بسیار بدتر از روزهای ما وجود دارد
می گن
زندگی سیب است ، گاز باید زد با پوست
فکر کنم سیب زندگی ام کرم زده هست
اینجا
کسی نیست با خودم حرف میزنم
با خودم از تو حرف می زنم
نوشتنم برای نمردن است ،
و گرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام
در مصرف انرژی صرفه جوئی کن !
____________________
تو این شلم شوربای امروز حسام میگه این تقارن و ولش کنید ، ببینید غروب افتاب چه قدر قشنگه ، بهش میگم شما دلت خجسته هست ....اینه که از غروب افتاب هم خوشت میاد ، اما ما دلمون خجسته نیست . موقع خداحافظی میترا رو که میبوسیدم کلی ارزوی خوب واسشون کردم

برای پدر بزرگ
برای کسی که عاشقانه دوستش دارم برای بابایی که مریض است و منتظر ....
برای کسی که چشمانش به سقف دوخته شده است و از من اب می خواهد، در حالی که اب برایش مضر است
و چشمهای من این روزها گریان ِنبود او در خانه هست
و من نمی توانم نبودش را تحمل کنم .
بابایی جانم
بلند شو
انجیر ها برای تو رسیده اند
گنجشک ها همه منتظر دانه هایی هستند که تو هر روز صبح برایشان می ریختی
حسن یوسف ها هم در التهاب نبود تو سر خم کردند
بابایی جانم بلند شو
هیچ فکر کرده ای
پس از تو فاطی چه کسی باشم ؟؟؟؟
پس از تو موهایم را برای چه کسی دورکمر ریزم؟؟؟
بلند شو
بلند شو و دوران خوش کودکی را برایم زمزمه کن
من هنوز هم ازهمان ادامسها و اسمارتیز ها می خواهم
بلند شو
هنوز هم از همان اسکناسهای نوی 100 تومانی می خواهم
بلند شو
من هنوز به ان دستها احتیاج دارم
من هنوز از همان کفش تق تقی ها می خواهم ...
مگر قرار نبود باشی و عروس شدنم را ببینی........خودت می گفتی
بلند شو
دکتر ها هر چه می خواهند بگویند ،
بگویند
پس از تو چه کسی برایم دعا بخواند ......برایم قران بخواند
پس از تو چه کسی برایم از زندگی بگوید
پس از تو چه کسی برایم باباطاهر و حافظ بخواند
بلند شو
نمیتوانم نبودت را تحمل کنم
شانه هایم توان رفتنت ندارد
برای دخترکی مثل من سخت است
رفتن و نبودنت
بابایی جانم بلند شو
دنیای مسخره ای هست نازنین
مفت هم نمی ارزد
حتی به قدر اندازه خردل
برای چه می ایی ؟؟؟
برای که می ایی ؟؟؟
می ایی که چه چیز را تجربه کنی ؟؟؟؟
باور کن جز رنج هیچ چیزی برایت به ارمغان نمی اورد
می ایی که چه چیز را اثبات کنی
قدرت خدا را یا مستانگی زن و مردی!!!!!
می دانم دست خودت نیست
می دانم اگر به خودت بود هیچ وقت نمی امدی
میدانم ، موقع به دنیا امدن گریه خواهی کرد ، که چرا امدی
حیف .............دست خودت نیست
به دنیا امدن و مردن دست هیچ کس نیست
انرا نمی خواهد و این را نیز نخواهد
می ایی و میروی ........ولی اصلا وجود نداشته ای .....
می ایی و می روی و اب از اب تکان نخواهد خورد
برای زمین فرقی نمی کند که تو باشی یا نباشی....او کارش را انجام میدهد ....
برای خورشید فرقی نمیکند روی سر تو بتابد یا نتابد
زمین همچنان می چرخد ..فروردین می اید و اسفند می رود ..
برای چه می ایی ؟؟؟؟
نیا !!!!!!!!!
باور کن خبری نیست
خیلی ها پشیمان اند
وقتی که ناتوانی ات به بیش از سالهای عمرت رسید ......
همه ارزو می کنند ، که بروی .
و تو چنگ می زنی که بمانی
می بینی
مسخره هست!!!!!
دیگر خواهان نداری
دنیا اول بهت می دهد و بعد باز می ستاند
زیبایی ..مال ....و بعد دست خالی می روی
اول همه می خواهند زودتر بیایی و اخر هم ، می خواهند زودتر بروی
باز هم می گویم :
نیا
اینجا هیچ خبری نیست
باور کن

برای من از تمام لذتهای دنيا همين بس است
پياده روی های با تو
گذر از کاج و شريعتی و طالقانی و وليعصر ،
وليعصر را اگر دلمان خواست روبه بالا تا نا کجا ابادش می رويم
و
اگر دلمان نخواست روبه پايين تا چهار راه اش
مثل هميشه دو پيراشکی
و مثل هميشه همان نيمکت هميشگی
و تو مي گويي و من مي گويم
وعطر خاطرات گذشته در هوا می پيچد ...
و بعد کلی خنده
و بعد دوباره پياده به سمت انقلاب
خريد چند عدد کتاب
و از فرط راه رفتن زياد
کمرهايمان راست نشود
برای من از تمام لذتهای دنيا همين بس است
پياده روی های با تو

در زندگی زخم هايي هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد .
اين درد ها را نمي شود به کسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باور نکردنی را جزء اتفاقات و پيشامد های نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي انها را بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان انرا با لبخند شکاک و تمسخر اميز تلقي بکنند _ زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي ان فراموشي توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است _ ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جای تسکين پس از مدتي به شدت درد مي افزايد .
داشتم ارشيو بلاگم رو مي خوندم
و ارشيو وبلاگ معدوم شده ام را
که سيوش کرده ام
تا يادم بماند خيلي از چيزها
ديدم چه قدر تغيير کردم .....
چه قدرهمه چيز عوض شده
باورم نمي شه
اين همه تغيير

خيلی وقت بود بين انتخاب 2 تا گذينه مونده بودم
Delete or Refresh
اما حالا انتخاب کردم :
Delete
و خوشحالم

با اينکه می دانستم رنگ دلخواهش بنفش سير است
باز سعی می کردم
ترکيبی از صورتی ملايم و بنفش سير را در ذهنش تداعي کنم

يه هويي دلم خواست اسم بلاگ رو عوض کنم و
بزارم Coffee Mix
به قول بابا طاهر :
خداوندا به فرياد دلم رس
کس بی کس تويي
مو مونده بی کس
همه گويند
طاهر کس نداره
خدا يار مُو ِ چه حاجت کس

دلم يک فنجان قهوه می خواهد
با همان تلخی اش
مثل زندگی
تلخِ تلخ
در دهان مزه مزه اش کنی
و
به زور قورتش دهی
تلخ است و سخت !
حالا يکی ديگر يک فنجان قهوه ! !
ديگر تلخ نيست
عادت می کنی
به همين تلخي به همين سنگيني
زندگي يعنی همين
زندگی
يعنی
يک فنجان قهوه
تلخ تلخ

اما من دلم باز
يک فنجان قهوه می خواهد
تلخِ تلخ
به قول گل اقا که ميگفت :
اگر زنده ماندم !!!!!!
پايان کوچ پرستو ها!!! باز خواهم گشت !!!
