تبليغاتX
گاه نوشت های ارکیده l حقیقت زندگی

سلام يعني برای هميشه

                               خداحافظ  !

   تكليف تمام ترانه های من

    از همين اول بسم الله بوسه معلوم است

    سلام يعنی خداحافظ !

    خداحافظ جای خالی بعد از منِِ غر يب

   خداحافظ سلام آبی امن آسوده

   ستاره از شب گريخته همروز من،

   عزيز هنوز من... خداحافظ !

   همين كه گفتم !

   ديگر به هيچ پرسشی

   پاسخ نمی دهم !

   هی بی قرار!

   نگران كدام اشتباه كوچك بی هوا

   تو از نگاه چپ چپ شب می ترسی؟

  ما پيش از پسين هر انتظاری حتما

  كبوتران رفته از اينجا را

  به رو يای خوش ترين خبر فرا خواهيم خواند.

  من ... ترانه ها و

  تو... بوسه ها و

  شب... سينه ريز روشنش را گرو خواهد گذاشت،

  تا ديگر هيچ اشاره و علامتی از بن بست آسمان نماند.

  راه باز... ، جاده روشن و

  همسفر فراوان است.

   بر ميگرديم

  نگاه می كنيم

  اميدوار به آواز آدمی... !

  آيا شفای اين صبح ساكت غمگين

  بی خواب آخرين ستاره ميسر نيست؟

  هميشه همين قدمهای نخستين رفتن است

  كه راز آن آخرين منزل رسيدن را رقم ميزند.

 كم نيستند كسانی

  كه با پاره سنگی در مشت بسته باد

  گمان می كنند كبوتری تشنه به جانب چشمه می برند،

  اما من و كبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد

  ما خواب خوشی از احوال آدمی ديده ايم.

 از اين پيشتر نيز

  فال غريب ستاره هم با ما

  از همين اتفاق عجيب گفته بود.

   ما نزديك آينه نشستيم و شب شكست و

  خبر از مسافر خوش قول بوسه رسيد

  رسيد همين نزديكي ها

  كه صبح يك جمعه شريف

  از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.

  همه چيز درست خواهد شد

  و شب تاريك نيز از چراغ ترك خورده عذر خواهد خواست.

  همين برای سراغاز روز به او رسيدن كافی است

  همين برای نشستن و يك دل سير گر يه كردن ما كافی است

  همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن ما كافی است

   سلام... !

  سلام يعنی خداحافظ !

  خداحافظ اولين بوسه های بی اختيار

  كوچه های تنگ آشتی كنان دلواپس

  عصر قشنگ صميمي ماه معطر

اطلسی های اينقدی... خدا حافظ !

  سلام سهم كوچك من از وسعت سادگی !

  سايه نشين آب و همپياله تشنگی سلام

  سلام ستاره از شب گريخته همروز من

  عزيز هميشه و هنوز من ... سلام !

سيد علۍ صالحۍ

این شعر رو یکبار دیگه هم تو این وبلاگ نوشتم ، برای بار دوم می زارمش اینجا .

دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:52 توسط ارکیده/دلتنگی/
دلم گرفته
گودر رو که باز می کنم اولین پست بالااومده مربوط به وبلاگ عکس نگار هست :
 
 
یا رب این آدم خاکی تنــهاست . . . . .
  
شنبه 18 مهر1388ساعت 19:32 توسط ارکیده/دلتنگی/
صفحه رو که باز می کنم ، همراه با لود شدن تمام عکسها ، انگار خاطرات منم لود می شه ، یکی یکی میاد تو ذهنم ، بعد چشمم می افته به گوشه سمت چپ صفحه ، می بینم آدرس تغییر کرده و عوض شده ، برای مطمئن شدن؛ صفحه‏ی درباره ما رو هم باز می کنم ، می بینم که بله، آدرس تغییر کرده .
خیابان حافظ، بعد از پل دوم ، روبروی ساختمان بورس . . . . . . . . .
تو دلم می گم ، پس موفق شدن برن یه جای دیگه ، بزرگتر و بهتر حتما .

تو دلم آشوب می شه ، همه چیز میاد تو ذهنم . چه قدر من؛ این شریعتی ِنرسیده به سه راه طالقانی رو دوست داشتم و دارم ، چه قدر عاشق اون ساختمون سفید و اون نوشته طلایی روش بودم ، مگه می شد از توی طالقانی راه برم و با زمین و زمانش صحبت نکنم، مگه می شد گذرت به اونجا بیافته و به تمام سنگ فرشهای کف پیاده روش لبخند نزنی، به درختاش سلام ندی .

یه جور حس قشنگ و آمیخته با تلخی می یاد سراغم، مثل قهوه ترکی که هر چی هم شیرینش کنی، باز هم تلخیش قالب تره ، تمام خاطرات توی اون ساختمون و اون مجموعه میاد جلوی چشمم، از روزی که رفتم تا روزی که اومدی تا روزی که ترک کردم برای همیشه ، همه چیز رو .
چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:36 توسط ارکیده/دلتنگی/
دیروز
سوم تیر 1386
امروز
سوم تیر 1388
گذشت
زود هم گذشت
شد 2 سال
چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 18:26 توسط ارکیده/دلتنگی/
گاهی اوقات ،
دوست داری دل ببازی .
دو دوی چشم ها را می خواهی
هنگام دیدن.
لرزش دستها را می خواهی
در آستانه تسخیر یکدیگر.
تپش قلب را می خواهی .
میخواهی تسخیر شوی
می خواهی تسخیر کنی
می خواهی دل ببازی
می خواهی دل ببازی
شنبه 16 خرداد1388ساعت 0:33 توسط ارکیده/دلتنگی/

دارم فکر می کنم به این که چه دنیایی یه؛ فاصله بین سلام و خداحافظ‏ش هر چند به قد ِ یه عمر باشه ولی باز هم مثل چشم به هم زدنی می مونه و به یه خاطره تبدیل می شه و وقتی از اون دور دورا نگاش می کنی ، می بینی انگار که همین دیروز بود ، انگار که همین دیروز بود ............

اگر اکثر آدما این طور نباشن ، اما من یکی که با خاطراتم زندگی می کنم و احتمالا هم الان با این جو انتخابات یاد انتخابات 4 سال پیش افتادم .

شنبه 9 خرداد1388ساعت 10:38 توسط ارکیده/دلتنگی/
اگر امید به لطف و رحمت بی پایان تو نبود . . . . . . . .

 

چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 22:55 توسط ارکیده/دلتنگی/

به دور و برم که نگاه می کنم می بینم دوستان زیادی داشتم، آدم معاشرتی بودم و با همه جور آدمی تونستم به راحتی ارتباط برقرار کنم ، از بچه های دوران تحصیل بگیر تا دوستان ورزشی و به قولی بسکتبالیست ، تا آدم هایی که حین کار با هم آشنا شدیم و هنوز وقتی همدیگر رو بعد از مدتها دوری در یک جایی می بینیم ، اول دست آنهاست که به نشانه دوستی و آشنایی جلو می آید ، تا دوستهای این روزهای ِکلاس زبان و کلاس عکاسی که بعضی هاشان با اینکه بعد از مدتی بنا به مشکلاتشان کلاس یا ساعت آمدنشان را عوض می کنند، باز smsها و زنگ هاشان را در مناسبت های گوناگون دارم. اما وقتی واقعا دردی هست و احتیاج به گوش شنوایی؛ احتیاج به آدمی که راحت و بی دغدغه بتونم باهاش حرف دلم رو بزنم، از سختی های این زندگی، از ناکامی هاش، از درد و رنج هاش،از دلتنگی هاش از چیزهایی که واقعا کمه و نیستن ، از چیزهایی که گم شدن در این راه بگم، هیچ کسی رو پیدا نمی کنم .وقتایی که گریه تا خرخرم بالا اومده دوست دارم بنالم از اینکه چرا هیچی تو این زندگی سر جای خودش نیست، هیچ کسی رو پیدا نمی کنم، که حداقل بهش زنگ بزنم و بگم فلانی دلم خیلی گرفته و بشینم پیشش و یه دل سیر درد و دل کنم یا شاید هم گریه کنم، باور کنید این Phonebook موبایل رو زیر و رو می کنم ، سراغ دفترچه تلفن های دوستان قدیم می رم ، اما دریغ و دریغ که با اسمی بتونم راحت باشم.  

با خودم فکر می کنم پس این همه آدم این همه آشنای نا آشنا به چه درد می خوره؛ یا اینکه خودم برای چند نفر این طور بودم.

یه آدم که زبون نصیحت نداشته باشه ، فقط بتونه درک کنه، بتونه شونه به شونت راه بیاد و به حرفای دلت گوش بده، تا تو چیزی می گی برنگرده بگه ارزشش رو داشت این کار رو کنی، این قدم رو برداری.که بعد وقتی که این طور گفت تو هم ازگفتن بقیه ی هر چی که داشتی می گفتی منصرف شی.

کاش بود گوشی، شانه ای برای گفتن و تکیه کردن و ایستادن و غروب را به تماشا نشستن .  

سه شنبه 3 دی1387ساعت 21:32 توسط ارکیده/دلتنگی/

 آه ای صبا . . .
چون تو مدهوشم من
خود فراموشم من
خانه بر دوشم من
خانه بر دوش
من در پیش
کو به کو افتادم
دل به عشقش داد
م

حلقه در گوشم من
حلقه در گوش
گر در کويش برسی
، برسان
اين پيام
ِمرا
بی چراغ
ِرويت
من ندارم ديگر
تاب
ِاين شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم
عهد و پيمان ما شد فراموش
ای جان
ِمن غرق ِسودای تو
بی تماشای تو
دل ندارد ذوق
ِگفتگويی
بی جلوه ات

آرزو بی حاصل
بی تو در باغ
ِدل
خود نرويد سرو
ِآرزويی
شبها مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بيدارم

سر به زانو دارم
برنخيزد از من های و هويی
بی تو سير گل را چه کنم
گل ندارد بی تو رنگ و بويی

                                                 "شعر از ساعد باقری"  بشنوید

                                     

پ ن : امروز دلم خیلی از خدا گرفت، شاید هم شکست ، یعنی یه جور بدی آه از نهادم بلند شد. اینکه چرا همیشه یه جای کار باید بلنگه خودم هم نمی دونم ، امروز سر کلاس زبان درس راجع به زندگی بود و اینکه زندگی رو به یه کاسه پر از آلبالو تشبیه کرده بود ؛ زندگی ای که گاهی ترشه و گاهی شیرین و گاهی ملس .بچه ها هرکدوم تعریف خاص خودشون رو از زندگی می گفتن ، به من که رسید ، هیچ تعریف خاصی از زندگی نداشتم که ارائه بدم ، هیچی ....... یه جور بدی یه بغض گزنده ته گلوم بود که هنوزم که هنوزه ول نکرده و به قول سیمین بهبهانی مثل مار چمبره زده رو گلوم  ........

 

سه شنبه 3 دی1387ساعت 1:24 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

I don’t understand

Who must get annoyed ?

You or me ?

I missed all of the things in my life

DO you khow ?

All of the things

I missed . . .

I missed my hope , my life . my love , my wish and a lot of things

Do you know hope ?

Do you know wish ?

Do you know love ?

Say you to me

Who must get annoyed ?

But

The days passed

I was very sad

Always looked at the clock

And remember my memory

The days passed

And

I get acquainted with other meaning life

I understood ؛

Life has a lot of meaning

For example

Kindly, healthy, help to other people, patience, don’t make proud

And

When you love other people

Say to them  

I love you

 

 

فارسی یا انگلیسیش فرقی نمی کنه ، گاهی بعضی از حرفها که گفته می شه ، که زده می شه ،  میان و زخم میشن و می شینن رو عمق این تن و روح.

 اونوقت این پری‏ه غمگین فقط نگاه می کنه فقط نگاه . حرفشم نمیاد ، فقط خیره می شه به این صفحه و و تمام خاطره ها هجوم میارن .

جمعه 8 آذر1387ساعت 23:25 توسط ارکیده/دلتنگی/

گذشته ؛

پر از کرکسان خاطره است .

آینده ؛

طرح چلچله های هراس منتظر .  

با این همه ؛

رویای تو آتشی‏ست کنون

که تاریکی را دور می کند .

                                              کیکاووس یاکیده

پ ن : حذف شد .

جمعه 4 مرداد1387ساعت 1:47 توسط ارکیده/دلتنگی/

گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . *

*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.

پ ن : تو اون همه اتفاق چه قدر دیدن این سریال به من چسبید، با اینکه کار غمگینی بود و اکثرا اشک رو به چشم آدم می نشوند اما عجیب دیدنش چسبید  .

شنبه 29 تیر1387ساعت 2:40 توسط ارکیده/دلتنگی/

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

بشگسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

جمعه 30 فروردین1387ساعت 23:52 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

کلید رو تو در می چرخونم ، در که باز می شه بوت میاد، صدات میاد ....

خاطره ها هجوم میارن به سمتم 

انگار که هنوز هستی ، مثل اون موقع ها .....

صدا میزنی ، کیه ؟

می گم: منم تازه از دانشگاه اومدم، الان میام پیشتون.

کفشام رواز پام در میارم ،در حال رو باز می کنم، میام تو .مامان بزرگ هم نیست (پاش شکسته بیمارستانه)

می گم: سلام

می گی : سلام باباجو، خوبی ؟

میام میشینم رو تختت یه بوست می کنم . می گم : بله خوبم ؛ شما چه طوری ؟

می گی : اِی بدک نیستم ، تازه ای نیست ؟

می گم : هیچی ، الان میرم ناهارتون رو گرم می کنم میارم .

می گی : بابا جو یه چایی هم بده .

می گم : چشم .  

می گی : بعد یکم بیا پیشم بشین

روتختت که می شینم ، خاطره هاست که هجوم میارن به طرفم ......

 

 

شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:15 توسط ارکیده/دلتنگی/

سرگردان

دور تو

از بس من و تو

از بس من و خدا

سرگیجه می شوم

دور تو

چون خورشید که دور خدا

که خورشید ......

چون ماه که گرد زمین

چون من که حول ماه

هنوز دور تو می گردم

 

به  کاغذ 4 تا شده ی توی کشوی میزم نگاه می کنم  و کلی خاطره رو از جلوی چشمم می گذرونم ، کاغذی که با یه خودکار مشکی و یه خط خیلی آشنا البته بد خط و عصبانی این اشعار روش نوشته شده .

نمی دونم اون دستی که این شعر رو نوشت ، برای کی نوشت ، برای چی نوشت ، چرا من پیداش کردم  .

ولی گه گاه دلم تنگ می شه . برای ابی گوش دادن ها برای حمید مصدق خوندن ها برای خیلی چیزا .........

پ ن : دل که هوا می کنه آدم یه طوری می شه

                                                                  الان من همون طوری ام .

جمعه 5 بهمن1386ساعت 0:33 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

برای توست

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود                 هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت              که اگر سر برود ، از دل و وز جان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت                         به جفای فلک و غصه دوران نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست              برود این دل من وز دل من آن نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند                      تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذورست                 درد دارد چه کند ؟ کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان             دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

برای خودم

به قول گل اقا که ميگفت :

اگر زنده ماندم !!!!!!

پايان کوچ پرستو ها

باز خواهم گشت !!!

 

پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 22:22 توسط ارکیده/دلتنگی/

تو شریعتی سمت سینما ایران یه کوچه هست که پیاده روی توش رو به هیچ جای دنیا نمی دم من بهش می گم" My road " . صدای کلاغاش ، خلوتیش و آرامشی رو که بهم می ده رو خیلی دوست دارم سر این کوچه یه گلفروشی هست که همیشه گلای تر و تازه ای میاره . این دفعه که دلم گرفته بود و رفتم از اونجا گل بخرم دیدم چند تا قلمه ی بامبو هم آورده ، به آقای گل فروش گفتم : لطفا دو تا ازاین قلمه ها بدید ، گفت : دخترم شگون نداره گل رو جفت ببری ، گل رو باید طاق برد . گفتم : کار ما از شگون و این حرفا گذشته الان هم دو تا قلمه بیشتر نمی خوام . اگه سه تا ببرم یکیش تنها میمونه ، اونوقت غصه می خوره و زرد میشه ، جفت خوبه نه طاق . از او اصرار و از من انکار که نمی خوام . آخرش هم موفق شد و من با سه تا شاخه بامبو اومدم خونه .  

حالا هر روز صبح که بلند میشم به اون شاخه ی تک صبح بخیر می گم ، غروبا که می شه براش آواز می خونم و شبا که دلتنگ میشم براش لالایی می خونم ، گاهی براش حافظ می خونم ، گاهی می بوسمش تا شاید از تنهایی دربیاد ، شاید یکم گریه کنه سبک شه ولی اون خیلی وقته که دیگه حتی گریه کردن هم یادش رفته .  .

«آهنگ این روزها»

بذار خیال کنم تو دلتنگیات،غروب که میشه یاد من میفتی،تویی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی 

Image hosted by allyoucanupload.com 

دوشنبه 7 آبان1386ساعت 22:22 توسط ارکیده/دلتنگی/

نمی دونستم که دوست داشتن هم تاوان داره

پ س : دیدی همه چیز چهارچوب داره ، حتی دوست داشتن

پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 20:24 توسط ارکیده/دلتنگی/

                                                               

همينكه هستي كافيست

دور از من

بدون من

چه فرقي ميكند؟؟؟

گل كه مي خري خوب است .

براي من نيست ؟

نباشد .

شعر که می گویی خوب هست .

برای من نیست ،

نباشد .

همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك ميشود ،

كافيست .

همین که آسمان شب هایمان یکی هست ،

کافیست

راستی

باران هم ملاقات گاه خوبیست

برای تقاطع خاطره های مرده

دلخوشم به اين حماقت شيرين

هنوز هم ميخواني مرا

Image hosted by allyoucanupload.com 

 

دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 11:58 توسط ارکیده/دلتنگی/

هوای حوصله بارانی است

اینجا حتی وقتی هوا آفتابی ست باران می بارد...

دلم گرفته است و دیگر هیچ...

خسته ام ..

خسته تر از کیبوردی که محکم روش میکوبم و این خزعبلات و خستگیم رو تایپ میکنم ...

؛ پس ؛          

من می رقصم ....

با آهنگ زندگی ...

با Background روزمرّگی ...

با بوق ممتد یک عوضی ...

با غر غر های او  ...

شاباش شاباش ...!!!

دیروز

واقعیتی را با سکوت نوشیدم

راستی

دنبالت می گردم

کجایی ؟؟؟

گمت کردم

نیستی

خسته شدم از این بیهوده گشتن ها

سخت است

اما

نبودنت را برای دلم هجی می کنم . . .

دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم

مطمئنیم

که روزهای بسیار بدتر از روزهای ما وجود دارد

می گن

زندگی سیب است  ، گاز باید زد با پوست

فکر کنم سیب زندگی ام کرم زده هست

اینجا

کسی نیست با خودم حرف میزنم

با خودم از تو حرف می زنم

نوشتنم برای نمردن است ،

و گرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام

در مصرف انرژی صرفه جوئی کن !

____________________

تو این شلم شوربای امروز حسام میگه این تقارن و ولش کنید ، ببینید غروب افتاب چه قدر قشنگه ، بهش میگم شما دلت خجسته هست ....اینه که از غروب افتاب هم خوشت میاد ، اما ما دلمون خجسته نیست . موقع خداحافظی میترا رو که میبوسیدم کلی ارزوی خوب واسشون کردم

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

سه شنبه 12 تیر1386ساعت 0:0 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

برای پدر بزرگ

برای کسی که عاشقانه دوستش دارم برای بابایی که مریض است و منتظر ....

برای کسی که چشمانش به سقف دوخته شده است و از من اب می خواهد، در حالی که اب برایش مضر است

و چشمهای من این روزها گریان ِنبود او در خانه هست

و من نمی توانم نبودش را تحمل کنم .

بابایی جانم

بلند شو

انجیر ها برای تو رسیده اند

گنجشک ها همه منتظر دانه هایی هستند که تو هر روز صبح برایشان می ریختی

حسن یوسف ها هم در التهاب نبود تو سر خم کردند

بابایی جانم بلند شو

هیچ فکر کرده ای

پس از تو فاطی چه کسی باشم ؟؟؟؟

پس از تو موهایم را برای چه کسی دورکمر ریزم؟؟؟

بلند شو

بلند شو و دوران خوش کودکی را برایم زمزمه کن

من هنوز هم ازهمان ادامسها و اسمارتیز ها می خواهم

بلند شو

هنوز هم از همان اسکناسهای نوی 100 تومانی می خواهم

بلند شو

من هنوز به ان دستها احتیاج دارم

من هنوز از همان کفش تق تقی ها می خواهم ...

مگر قرار نبود باشی و عروس شدنم را ببینی........خودت می گفتی

بلند شو

دکتر ها هر چه می خواهند بگویند ،

بگویند

پس از تو چه کسی برایم دعا بخواند ......برایم قران بخواند

پس از تو چه کسی برایم از زندگی بگوید

پس از تو چه کسی برایم باباطاهر و حافظ بخواند

بلند شو

نمیتوانم نبودت را تحمل کنم

شانه هایم توان رفتنت ندارد

برای دخترکی مثل من سخت است

رفتن و نبودنت

بابایی جانم بلند شو 

 

 

دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 2:34 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

دنیای مسخره ای هست نازنین

مفت هم نمی ارزد

حتی به قدر اندازه خردل

برای چه می ایی ؟؟؟

برای که می ایی ؟؟؟

می ایی که چه چیز را تجربه کنی ؟؟؟؟

باور کن جز رنج هیچ چیزی برایت به ارمغان نمی اورد

می ایی که چه چیز را اثبات کنی

قدرت خدا را یا مستانگی زن و مردی!!!!!

می دانم دست خودت نیست

می دانم اگر به خودت بود هیچ وقت نمی امدی

میدانم ، موقع به دنیا امدن گریه خواهی کرد ، که چرا امدی

حیف .............دست خودت نیست

به دنیا امدن و مردن دست هیچ کس نیست

انرا نمی خواهد و این را نیز نخواهد

می ایی و میروی ........ولی اصلا وجود نداشته ای .....

می ایی و می روی و اب از اب تکان نخواهد خورد

برای زمین فرقی نمی کند که تو باشی یا نباشی....او کارش را انجام میدهد ....

برای خورشید فرقی نمیکند روی سر تو بتابد یا نتابد

زمین همچنان می چرخد ..فروردین  می اید و اسفند می  رود ..

برای چه می ایی ؟؟؟؟

نیا !!!!!!!!!

باور کن خبری نیست

خیلی ها پشیمان اند

وقتی که ناتوانی ات به بیش از سالهای عمرت رسید ......

همه ارزو می کنند ، که بروی .

و تو چنگ می زنی که بمانی

می بینی

مسخره هست!!!!!

دیگر خواهان نداری

دنیا اول بهت می دهد و بعد باز می ستاند

زیبایی ..مال ....و بعد دست خالی می روی

اول همه می خواهند زودتر بیایی و اخر هم ، می خواهند زودتر بروی

باز هم می گویم :

نیا

اینجا هیچ خبری نیست

باور کن

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 10:45 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

برای من از تمام لذتهای دنيا همين بس است

پياده روی های با تو

گذر از  کاج و شريعتی و طالقانی و وليعصر ،

  وليعصر را اگر دلمان خواست روبه بالا تا نا کجا ابادش می رويم

و

اگر دلمان نخواست روبه پايين تا چهار راه اش

 مثل هميشه دو پيراشکی

و مثل هميشه همان نيمکت هميشگی

و تو مي گويي و من مي گويم

وعطر خاطرات گذشته در هوا می پيچد ...

و بعد کلی خنده

 و بعد دوباره پياده به سمت انقلاب

خريد چند عدد کتاب

و از فرط راه رفتن زياد

  کمرهايمان راست نشود

برای من از تمام لذتهای دنيا همين بس است

پياده روی های با تو

 

 

یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 3:38 توسط ارکیده/دلتنگی/

                            در زندگی زخم هايي هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد .

اين درد ها را نمي شود به کسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باور نکردنی را جزء اتفاقات و پيشامد های نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي انها را بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان انرا با لبخند شکاک و تمسخر اميز تلقي بکنند _ زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي ان فراموشي توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است _ ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جای تسکين پس از مدتي به شدت درد مي افزايد .

Image hosted by allyoucanupload.com 

پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:19 توسط ارکیده/دلتنگی/

داشتم ارشيو بلاگم رو مي خوندم

و ارشيو وبلاگ معدوم شده ام را

که سيوش کرده ام

تا يادم بماند خيلي از چيزها

ديدم چه قدر تغيير کردم .....

چه قدرهمه چيز عوض شده

    باورم نمي شه

         اين همه تغيير    

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:45 توسط ارکیده/دلتنگی/

خيلی وقت بود بين انتخاب  2 تا گذينه مونده بودم

Delete or Refresh

اما حالا انتخاب کردم :

Delete

و خوشحالم

Image hosted by allyoucanupload.com

 

چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 16:37 توسط ارکیده/دلتنگی/
                                       حتي از مزه قهوه تلخ برزيلی هم بيشتر دوستش داشتم

                                                 با اينکه می دانستم رنگ دلخواهش بنفش سير است

                                                                            باز سعی می کردم

                                              ترکيبی از صورتی ملايم و بنفش سير را در ذهنش تداعي کنم

                             

دوشنبه 25 دی1385ساعت 21:34 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

يه هويي دلم خواست اسم بلاگ رو عوض کنم و

بزارم Coffee  Mix

به قول بابا طاهر :

خداوندا به فرياد دلم رس

کس بی کس تويي

مو مونده بی کس

همه گويند

طاهر کس نداره

خدا يار مُو ِ چه حاجت کس

 

 

پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 4:59 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

دلم يک فنجان  قهوه می خواهد

با همان تلخی اش 

مثل زندگی 

تلخِ تلخ 

در دهان مزه مزه اش کنی

و

به زور قورتش دهی 

 

تلخ است و سخت ! 

حالا يکی ديگر يک فنجان قهوه ! ! 

 

ديگر تلخ نيست 

عادت می کنی 

به همين تلخي به همين سنگيني 

 

زندگي يعنی همين 

زندگی 

يعنی

يک فنجان قهوه

 تلخ تلخ

 

 

اما من دلم باز 

يک فنجان قهوه می خواهد 

تلخِ تلخ

 

 

سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 13:38 توسط ارکیده/دلتنگی/
                                                           

                                  گاهی اوقت خواندن بعضی خطوط بد جور ادم را بهم ميريزند

                                              

      

چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 11:47 توسط ارکیده/دلتنگی/

    به قول گل اقا که ميگفت :

  اگر زنده ماندم !!!!!!

 پايان کوچ پرستو ها!!! باز خواهم گشت !!!

                                     

Image hosted by allyoucanupload.com

            

یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 7:7 توسط ارکیده/دلتنگی/

 مگر می‌شود آدم فقط يکبار عاشق بشود؟

عشق ابدی فقط حرف است.

پيش می‌آيد که آدم خيلی خاطر کسی را بخواهد

اما هميشه وقتی آدم فکر می‌کند که دلش سخت پيش يکی گرفتار است

يک دفعه

يک جايی

می‌بيند که ته دلش

برای يکی ديگر هم می‌لرزد.

اگر با وفا باشد

دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش می‌ماند

اگر بی وفا باشد

می‌لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می‌ماند

هيچ کس حکمتش را نمی‌داند...

حال با خود آدم است که حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را ... 

 

سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 15:21 توسط ارکیده/دلتنگی/

 

 <...... امروز؛ هوا به شدت 2 نفره بود....>»

 

سلام

خوبيد

من تا پايان امتحان های ترم نيستم فکر کنم از اواسط بهمن ما دوباره بيام......

واسم دعا کنيد که اين ترم هم به خير و خوبی بگذره و من همه رو

پاس کنم

تا بعد خدانگهدار

 

                                                

 

                                                 

یکشنبه 4 دی1384ساعت 1:28 توسط ارکیده/دلتنگی/