اولش خواستم يکم راجع به شهرداری و اين طرح مسخره 137 و شهرياران جوان و کارکشيدن شهرداری از اين جونهای بيچاره بنويسم . بعدش نظرم عوض شد و گفتم يکم راجع به طلاق و مهريه و دادگاه و اين جور چيزها بنويسم ...بعد ديدم نميشه که ادم اولين روز پاييز از پاييز ننويسه اين بود که گفتم بزار يکم از پاييز بنويسم ....اما ديدم خيلی از بلاگر ها از خودشون و افتخاراتشون تو بلاگشون نوشتن گفتيم ما هم از غافله عقب نمونيم .
به نظرم هميشه مي شه از پاييز نوشت . چون هميشه وجود داره ....حتي وقتي بهار و تابستان هست ...حتی تو زمستون ....پاييز هميشه وجود داره
حالا می خوام يکم از افتخارات خودم رو تو اين 21 سال زندگيم بگم :
**************************************
- اومدن به اين دنيای چند رنگ ...شايداگربه عهده ی خودم بود نميومدم
_نخوردن شير يا هيچ غذای ديگه تا 3 روز ( از همون اول لجباز بودم )
-کچل کردن من تو1سالگی ( به علت کم مويي )
- ديدن اولين فيلم در سينما در سن 3 سالگی به نام گربه آوازه خوان
-اولين شعری که ياد گرفتم اين بود ( بَبَيي ميگه بَه بَه ..دمبه داری نَه نَه ....پس چرا مي گي بَه بَه)
- وقتي بچه بودم عاشق اين شخصيت کارتوني بودم (کايکو) تو اين کارتون سگارو و زمبه . همش ميگفتم شوهر من بايد اين شکلی باشه
_حسادت به برادرم وقتی به دنيا اومد..تو 4 سالگی.....طوری که وقتي ديدمش گوشش رو گاز گرفتم
_ در راستای همون حسادت به مامان بزرگم گفتم : خرس گنده پاشو از خونه ما برو بيرون اين بدبخت( داداشم) هم با خودت ببر
*************************************
- فقط اول ابتدايي معدلم 20 بود
- با اينکه بابام زبان خونده اما تو درس زبان ضعيف بودم ...همه هم فکر ميکردن چون بابام زبان خونده ، زبان من هم بايد عالي باشه ...ولي زرشک
-گذاشتن انواع ادامس رو صندلی معلم
تيکه انداز ترين ادم به استادها ( البته اگه شعور و جنبشون بالا باشه نه مثل اون ادم نفهم که به خاطر يه شوخی کوچيک منو از کلاس انداخت بيرون)
- يه بار با دختر خالم قرار گذاشتيم شب، بعد از اينکه همه خوابيدن طبق يک ساعت مشخص بلند شيم و شروع به جيغ زدن بکنيم که يعنی ما تو خواب ترسيديم .....خلاصه همه کوپ کرده بودن که چي شده !!!!!
- يه زمانی يه گربه ملوس داشتم که به همت همسايه های خوبمون نمی دونم چی کارش کردن ...اسمش پی پيش بود هنوز هم دوستش دارم
******************************************
-شرکت در جشن کلوپ هفتايي ها تو پارک انديشه و ديدن فرزاد حسنی و کل گروهش ولی حالم از اين همه دختر سيريش به هم خورد
-ديدن بهمن هاشمی و بی محلی به اون ........
-فاميل بودن با وزير امور خارجه سابق (همون کمال خرازی ديگه)
-از يه طرف ديگه با اين دکتر نژاد حسينيان هم فاميل هستيم
-دکترمجد ابادی از دوستان صميمي ما هستن ( همونی که اومد کوله پشتی راجع به ليزر صحبت کرد)
- وکيل علی دايي يکي ديگه از دوستان خانوادگي ما هست
- باران کوثري يکي از دوستان من تو مدرسه ابتدايي و راهنمايي بود _ همون طور که می دونيد باران فيلم خوابگاه دختران رو بازی کرده و نقش دينا رو تو سريال شبکه اول داره ..صاحبدلان -
**********************************
-زدن اولين بلاگ تو پرشين بلاگ و بستن اون به علت بی هدفی
- راه اندازی دومين بلاگ يعنی همينجا
- عاشق اهنگ Love Story ام
- سرچ و کش رفتن انواع مقاله اعم از نانو- انچه دختران بايد بدانند_ بارداری برای زنان_ IT _ محيط زيست و.......
*****************************************
-دو در کلاسهای دانشگاه برای رفتن به سينما برای ديدن فيلمهای دختر ايرونی – چشمون سياه- خوابگاه دختران و کلی فيلم ديگه که يادم نيست
- رفتن به پارک لاله و سوار شدن وسايل بازی اونجا . اما از بدشانسي ما يکي از باغبونها فهميد و با چوب دنبال ما کرد که چرا سوار وسايل بازی بچه ها شديم .......ما هم ددددِ فرار
-در راستای کمالات بی حد و حصر من يه خانومه تو اتوبوس ازم خاستگاری کرد منم تندی شماره خونمون رو بهش دادم . اما اين باباهه مخالفت کرد
- چند سالی می شه که بسکتبال بازی می کنم
**********************************************
- ريختن چايي تو سلف دانشگاه روی يکی از پسرها
-ترم دوم امتحان فيزيک 2 ترم داشتيم که يه هو يه ملخ اومد و از بالای سر من رد شد ..من هم اخر شجاعت ..برگه ام را وسط کلاس پرت کردم و در حالی که جيغ می زدم و مامانم رو صدا مي کردم از کلاس زدم بيرون ...انگار نه انگار که امتحان ترم دارم ميدم ....خلاصه چند تا از پسرامون اومدن و اون ملخه رو گرفتن و من برگشتم...حاضر بودم بيفتم ولی سر اون کلاس نرم
- رفتن با برو بچز به کوه- تلکابين هم سوار شدم
- افتادن 3 تا واحد تو دانشگاه و اومدن مامانم به اونجا و دعوا و اخرش استعفای مدير گروه محترم
-گفتن حرف ( با ما در نيفت وگرنه ور ميافتی ) به زن مدير گروهمون که البته ور افتاد
- گرفتن 20 واحد تخصصي تو اين ترم و قول دادن به خودم که بايد درس بخونم
- دنبال نشونه گشتن
***********************************************
- يه زمانی با خودم کلنجار مي رفتم که من چرا مثل فلاني نيستم ...يا چرا نميتونم اون جور که بعضي بلاگر ها مينويسن بنويسم ....يا چرا تو بعضي از زمينه ها اطلاعات چنداني ندارم --يا نميتونم سياسی بنويسم --اما حالا ميدونم من نه يه نويسنده هستم نه يه خبر نگار و نه يه عکاس و نه يه مهندس کامپيوتر ..و نه خيلي چيز ديگه...من ، منم با خصوصيات اخلاقي خاص خودم ...من يه شيميست هستم ..مي خوام ادامه اش بدم ..مي دونم اطلاعاتی که من تو زمينه شيمی دارم اونا ندارن ..افراد ديگه نمی دونن کوانتوم يعنی چي ..يا نانو راجع به چي صحبت مي کنه ..يا شيمی فيزيک راجع به چه مباحثي بحث ميکنه ..اونا نميدونن طيف سنجی ملکولی با تمام سختيش چه قدر قشنگ هست .... نميدونن چه لذتی داره کار توی ازمايشگاه......صابون ساختن ....اسپيرين ساختن........حالا می دونم من اين هستم با يک سری خصوصيات فردی