تبليغاتX
Coffee Mix l Orkideh’s diary

ای آفریده فرمانبردار

ای دونده سریع که در میان منزلهایی معین در آمد و شد هستی

و دائما گردش می کنی در مدار تدبیر الهی

ایمان دارم به کسی که به وسیله تو تاریکی ها را روشن نمود

و آشکار ساخت مبهمات را در پرتوت

و قرار داد تو را نشانه ای از نشانه های فرمانروائی خود و علامتی از علامتهای سلطنت خود

و خداوند تو را در حالات مختلف به خدمت گماشته

گاهی تو را بزرگ و گاهی کوچک و زمانی در طلوع و زمانی دیگر در غروب می خواهد

وگاهی در حال نورافشانی و گاه در حالتی تیره

در تمام این حالات تو فرمانبردار خدا هستی و به سرعت به هر چه اراده او خواهد می شتابی

خداوند چه قدر در تدبیر امر تو حکمت به کار برده و چه دقیق است آنچه درباره تو انجام داده

تو را کلید ماهی نو برای کاری نو ساخته  

پس از خدا بخواه :

همان که پروردگار من و تو و آفریننده من و توست

هم تقدیر من به دست قدرت اوست هم تقدیر تو

هم نقش مرا او صورت زده و هم نقش تو را

از چنین خدایی مسئلت دارم که رحمت مخصوص خودش را بر محمد(ص) و آل پاکش فرستد

و اینکه قرار دهد تو را برای این ماه جدید نعمت و برکت که گردش ایام آن را از بین نبرد .                      

                                                                                                                                 

               "صحیفه سجادیه/ فرازی از دعای آن حضرت هنگام حلول ماه مبارک رمضان "  

 

ماه رمضان که میشه چه روزه دار باشی و چه نباشی همیشه یه حس غریب و مبهم باهاته . حسی که انگار دیگه وقتشه، باید یه تکون درست و حسابی به خودت بدی ، ببینی کجای این دنیا وایسادی، چی کارا کردی، چی کارا باید بکنی حتی اگه روسیاه ترین آدم هم باشی باز هم صدای خدا رو می شنوی ، می شنوی که داره صدات می کنه :

 " بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و بهشتی که پهنای آن آسمان ها و زمین است و مهیا برای پرهیز کاران "   

                     « سوره  آل عمران آیه  133 »

 

ماه رمضان که می شه ؛ هم این که تو تاریک و روشن سحر بلند شی و بینی هنوز در همسایگی ات چراغی وقت سحر روشن می شود و تو با دست های کودکی ات آنها را نشانه می روی؛

همین که عصر باشد و موقع اذان و تو با ربنای شجریان یک بند توی دلت با خدا راز و نیاز کنی؛

                                 یعنی اینکه هنوز باور داری رحمت لایزال او را .

حالا دیگه مدتهاست به رمضان به چشم یه تحول نگاه می کنم.

نوستالژی اول :دارم فکر می کنم جای‏ه چه کسایی خالی‏ه . رمضان پارسال کجا و رمضان امسال کجا به قول فروغ گاهی فکر می کنم خواب دیده ام یک رویا بینی کامل   

نوستالژی دوم : بغض می کنم ، مثل دم سال تحویل .

 

جمعه 15 شهریور1387ساعت 22:56 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 

همیشه می گن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه .من بارها تو زندگیم این مثل رو تجربه کردم . امشب تو عروسی مریم بازهم شدیم6 تا . من و دو تا الهام و دوتا مریم که یکیشون عروس بود و یه دونه سپیده . باز هم شیطنت هامون گل کرد . از اول عروسی ما 5تا بعلاوه عروس کلی آتیش می سوزوندیم .سپیده یا شاباش‏های مریم رو می گرفت یا همچین کِل می کشید که داماد بیچاره یه متر می پرید.

تو این دور گشتن ها دور عروس همش یاد دانشگاه و چیزهای دیگه بودم ، چه دورانی بود.

اما یه نکته رو هم فهمیدم ، بچه ها وقتی دعوا می کنن راحت آشتی می کنن، اما بزرگتر ها راحت آشتی نمی کنن و همش اون دعواهه و اون بدی ها جلو چشمشون هست . امشب فهمیدم هم من بچه ام و هم الهام . من و الهام هنوز بزرگ نشدیم تا بتونیم کینه ای از هم به دل داشته باشیم . هر چند که شوهرش (استاد تقریبا 20 تا از واحد های ما ) در حق من و کلی از بچه های دیگه ظلم کرد و البته منم بی جواب نذاشتم کاراشون رو ، ولی باز هم می شه فراموش کرد و در دنیای کودکی غوطه ور شد .

می شه فراموش کرد ..... 

خوشحالم که هنوز بچه‏ام ، می تونم بدی آدما رو از یاد ببرم  .

          

                              

چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 23:5 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

بچه که بودم، حدود3یا 4سال.مامان منو می برد حموم و بابا هم منو می گرفت و خشک می کرد و لباس تنم می کرد.موقع خشک کردن حوله رو با شدت رو سرم می کشید تا موهام خشک شه، بعد هم که از شدت این خشک کردن دردم می گرفت و گریه می کردم، مامان رو صدا می زد و می گفت: زودتر بیا که جوجوت داره گریه می کنه.اون موقع ها خشک کردن بعد از حمام و گرفتن ناخن ها با بابا بود.همیشه هم یکی از ناخن ها رو از گوشت می گرفت؛

به همین خاطر همیشه از دستش فراری بودم .

حالا خیلی سال از اون زمان گذشته من جوان و او جا افتاده تر .

روزت مبارک بابایی خوبم . می دونم این روزها خیلی نگرانمی اما بزار رو پای خودم وایسم .

                                     
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:52 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 *روبروش که می شینم می‏گه قهوه یا چای‏؟ یاد کمدی 2 ، 3 سال پیش می افتم که با مریم برای تحقیق از یه دارو رفتیم کارخونه.جلومون یه فنجون آب جوش با قاشق گذاشتن؛ من و مریم یه نیم نگاه به هم کردیم که این یعنی چی؟ تو فکر بودیم که بهمون قهوه تعارف کرد و ما فاتح از یافتن جواب سوال نادانسته و خوشحال از اینکه حرف تابلویی نزدیم !!!!!

چون قبل‏تر‏ها که برای کارورزی به چند کارخونه مختلف رفته بودیم، اصلا از این خبرا نبود ، اتاق مدیر روابط عمومی که می‏رفتیم از توش لوله هواکش کارخونه و هزارتا چیز دیگه رد می شد. ولی کارخونه های دارو فرق داشتن با بقیه (از لحاظ تمیزی و رعایت خیلی چیزهای دیگه ).

لابلای حرفاش از زندگی و کار و کارخونه و محصولات جدید، برشور یکی از محصولات جدید رو بهم نشون می ده، قرصی که برای جلوگیری از دل بهم خوردگی موقع شیر خوردن در دست تولید دارن؛ اسمش رو هم گفت که من الان یادم نمی یاد. قرص رو باید با اولین قلپ، همراه با شیر خورد و این باعث می شه که دیگه دلت بهم نخوره.

اینم برای من و امثال من که هم باید شیر بخوریم و هم حالمون بد می شه موقع شیر خوردن جای بسی خوشحالی داره.

 

*پام رو از تو آسانسور آموزشگاه که می‏ذارم بیرون، یهوووووووو برق می ره این یعنی اینکه من خیلی خوش شانسم چون اگه 2 ثانیه زودتر جناب برق رفته بود بنده باید درون آسانسور موندگار می شدم و کلاس بی کلاس . ولی خوب شبا که برق نیست خیابون‏ها وحشت ناکه از تاریکی و اصلا دید نداره ، پریشبا که رفته بودیم وسایل برادری رو از خوابگاه دانشگاه بیاریم ، برق اون منطقه رفته بود و خلاصه خیابون ها ظلماتی بود برای خودش .

 

*دیشب تو تاریکی که اومدم کاست مهربانی با صدای خسرو شکیبایی رو تو ضبط بزارم، نمی دونم از تاریکی یا حواس ِ پرت ِ من، دستم رفت روی دکمه‏ی ضبط و حدود یه دقیقه از کاست نازنینم پاک شد چند بیت از ابیاتی رو که شکیبایی دکلمه می کنه رو اینجا می زارم .  

 

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالیست

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در زندگی خالیست

می شود برگشت

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیاموزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

برای چند روز دارم می رم مسافرت. می رم شمال ، کمی عمه جان را ببینم ، کمی دریا ببینم و خلاصه که استراحت کنم .

تا ببینیم این زندگی برامون چی می خواد.      

 

                            

 

چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:12 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

"اون که تو دنیا قشنگ و مهربونه مامانه منه"

منبع

 

سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:12 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 

*برای تو آرزوی سلامت دارم

دیگر باید قول دهی که به خواب من نیایی

دیگر نمی خواهم در فرودگاه از پله بالا رفتن مرا

نظاره کنی

و من در هواپیما تا مقصد

دو چشم گریان تو را حمل کنم  

برای تو آرزوی سلامت دارم*

سیب هایت برای خودت

دیگر نه سیب می خواهم

نه شعر

فقط قول بده

دیگر به خواب من نیایی

                                *احمد رضا احمدی

 

پ‏ن۱ : اینکه هر هفته توی یه شب خاص خواب کسی رو ببینی که از دستت ناراحت‏ه و تو خواب هم این ناراحتی رو ابراز می کنه، هم آزار دهنده هست و هم عجیب. گاهی هم هیچ راهی نیست برای اینکه که بری و از دلش بیاری .

یعنی تو هم خواب منو می بینی ، اصلا آدم خواب کی‏یارو بیشتر می بینه ؟ اونهایی که دوستشون داشته ؟ یا آدم های اطراف که رنجیده خاطر شدن ؟

 پ‏ن۲ : به کف دستام و خطوطی که روش حک شده نگاه می کنم، یعنی چی تو‏ش نوشته ؟قسمت ؟ سرنوشت چی می تونه باشه ؟

پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 21:54 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

تا حالا مار و پله بازي كردی ؟؟؟؟

                                               
جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 14:8 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 1-آخر سالی نشستم دارم سال رو مرور می کنم ، از ف فروردین تا الف اسفند. از روزهای آخر دانشگاه تا اولین روز گرم کاری. به قول ندا دارم بیلان کاری امسال رو در میارم ، ببینم چه غلطی کردم. چه تجربه هایی کسب شد، چه چیز هایی به دست اومد، چه چیزهایی از دست رفت، چه قدر طلب دارم که باید وصول بشه، چه قدر بدهی که باید پرداخت بشه، یهو یاد یه نفر می افتم که خوب بود و در حقم خوبی کرد اما من بد بودم و در حقش بدی کردم، همیشه صداش تو این ذهن به یادگار می مونه، هنوز هم یاد این شعر که می افتم ( چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ، خانه اش ویران باد ) از خنگولی خودم خندم می گیره، البته بدون شک تمام اتفاقاتی که افتاد خواست خودم بودم ولی فکر نمی کردم بخواد انقدر تلخ و گزنده باشه  

2-تو این روزهای آخر سال یاد گرفتم به روزهایی که دارم قانع باشم و راضی . حتی اگه این روزها غم انگیزترین ترانه دنیا رو داشته باشه، چون معلوم نیست ترانه ای که فردا نواخته می شه شادتر باشه یا غم انگیزتر، یاد گرفتم کمتر تو گذشته غرق شم چون لذت حال رو از دست می دم، چشمام رو هم بیشتر باز کنم تا بتونم تابلوهایی مثل عکاسی ممنوع رو درست ببینم تا انقدر برای خودم دردسر درست نکنم (البته احتیاج به تمرین داره)

3-دارم کامپیوتر تکونی می کنم ، ویندوزش رو عوض کردم ، کلی برنامه ها و فایل های بی خودی رو هم پاک کردم ، تمام فیلم های توش رو هم یا پاک کردم یا رایت، حین رایت با خودم فکر می کردم که این همه فیلم یادگاری می خوایم چی کار ؟ که چی هی نشستیم خاطره جمع می کنیم ؟ که مثلا بعد از چند سال بشینیم نگاه کنیم و آه بکشیم که کجاست اون روزها. به مرور زمان هم آدم های فیلم ها کم می شن و روزی می رسه که هیچ کدوم از آدمهای فیلم و عکست دیگه نیستن. بدی این زمانه هم در دیجیتال بودن آن است که تمام وقایع بدون هیچ کم و کاستی در کوتاه ترین زمان ممکن در کوچکترین و پرحجم ترین حافظه ضبط می شود .

4-دیروز جلسه ای بود مخصوص اپراتورین کامپیوتر،برای انتخابات مجلس،که منم باید شرکت می کردم. نمی دونم چرا هرکی مهندس کامپیوتر هست فکر میکنه خیلی حالیشه و بقیه از بن بی سوادن و فقط اونان که میفهمن "آدمهای مزخرف".

سیستم شمارش مکانیزه هست، یعنی اینکه برگه های رای که خیلی متفاوت با بقیه سالهاست و بیشتر به برگه های ثبت نام کنکور سراسری شباهت داره، همه دارای یه بارکد مخصوص هست. برای شمارش اول اسکن میشن، بعد طبق برنامه بر اساس کد، اسم نماینده ها آرا مرتب می شه، حالا این جماعت اصلا به مردم یاد ندادن که هر کاندیدا یه کد منحصر به فرد داره که شامل 3 رقم در سمت چپ، یه حرف و دو رقم در سمت راست است و لازم هست که اون کد نوشته بشه . در کل شمارش آرا طی 5 مرحله توسط نرم افزار و البته دستورهایی که اپراتور می ده انجام میشه. خود نرم افزار هم به واسطه 3 تا قفل ، که یکیش یه قفل سخت افزاری هست و دوتای دیگه هم دو تا رمز هست که یکیش رو ناظرین شورای نگهبان دارن و یکیش هم ناظر وزارت کشور، باز میشه.

۵- خانه پرداخته شد، خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک . و تو در دل هبوط کردی . گفتم: چیستی ؟ گفتی: راز؛ گفتم این دل خالی است تشنه ام . گفتی دوستت دارم و من ناگهان لبریز شدم ."چند روایت معتبر مصطفی مستور"

جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:25 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 

امروز برای دومین بار خورشید غروب کرد.

امروز برای دومین بار بدون اینکه خورشید را ببینم، غروب کرد.

امروز.........

امروز هم

امروز هم، همان حس و حال آن پنجشنبه کذایی در تنم جاری بود .

فقط دیگه هیچ کسی نبود که دلداریم بده، که نترس، اتفاقی نمی افته . 

من بودم و من ....

خودم بودم و خودم .....

خرد و داغون و .....

با هزار فکر و خیال کرده و ناکرده .....

سخت گذشت.

شنبه 11 اسفند1386ساعت 20:49 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

یه زمانی سر کلاس های دکتر خوش کنش استاد روانشاسی دانشگاه شهید بهشتی می رفتم ، روزی چیزی بهم گفت که به خاطر حرفش یک هفته تمام گریه می کردم و هرچی فحش بلد بودم رو نثارش کردم.  

امروز اما پی بردم به درست بودن تمام حرفاش.

بی پرده می گویم استاد ، اشتباه کردم ، معذرت می خواهم .

اشتباه کردم .

اشتباه کردم .    

شنبه 27 بهمن1386ساعت 11:7 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

ü        دل دردم میاد .

ü     بدم میاد ازافرادی که راجع به زندگی آدمای اطرافشون ,حتی نزدیکترین کسشون هیچی نمی دونن و خیلی راحت به قضاوت می شینن و براشون تعیین تکلیف می کنن و نسخه می پیچن که تو الان باید چی کار کنی و چی کار نکنی یا چی به صلاح تو هست و چی نیست اینکه کسی هیچی از زندگی من نمی دونه و بعد برای من و زندگی من تعیین تکلیف می کنه! مسخره هست .

ü     بدم میاد از اینکه طرف تو 2 ، 2 تا 4 تای زندگی خودش مونده و بعد میاد نصیحت می کنه و کلی حرف قلمبه سلمبه تحویلت می ده که تو چنین وچنان  . تو اگه بلدی سر خودت رو ببند.

ü        تمام آرزوهام رو جمع کردم و در یک دایره گذاشتم ، رویش هم یک خط کشیدم که مثلا یعنی «آرزو ممنوع»

ü        توی سکوت و تنهایی شبا صدای تیک تیک ساعت گاهی واقعا آزار دهنده هست .

ü        دنیا با تمام بزرگی و عظمتی که داره موقع رفتن، وقتی به پشت سرت نگاه می کنی انگار که فقط یه پلک بهم زدی انگار نه انگار که سالیان سال زمینی اینجا زندگی کردی. «مثل یه چشم به هم زدن می مونه»

ü        به تقویم که نگاه می کنم ، دو تا تاریخ تو ذهنم تداعی می شه ، دو تا رفتن، بعد که خوب فکر می کنم ، خاطره ها یادم می یاد فاصله بین این دو رفتن چه اتفاق هایی که نیفتاد و چه چیزهایی که پیش نیومد و حالا من ، اینجا ، تنها ، به بعد از هر دو رفتن نگاه می کنم  ................. نگاهم، هم عوض شده باور کن .

ü        وقتی خونشون زنگ زدم ، گفت : اشتباه نگرفتی ، گفتم : نه درست درست گرفتم . می گه چرا انقدر ساکتی ، چرا عوض شدی ، بهش می گم : یادته می خوندیم که وقتی تمام رنگها با هم ترکیب بشن یا سیاه می شن ، یا سفید ، می گه: خوب، میگم : حرفهای منم انقدر زیاد هست که اگه بخوایم ازشون یه برایند بگیریم میشه سکوت ، بزار با همین نبودن ، زنگ نزدن ، ندیدن، سکوت کردن خودم حال کنم .

ü        مواد آلی توی حلال های آلی حل می شن و مواد معدنی توی حلال های معدنی ، راستی من تو چی حل می شم ، زمان ؟ زمان جزء چه حلال هایی هست ؟ من جز چه ماده ای هستم ؟ راستی چرا بعضی چیزها رو زمان هم نمی تونه حل کنه ؟ پس زمان هم حلال خوبی نیست .

ü        دارم چلونده می شم حسابی. 

ü        گاهی می گم خدایا فقط به من صبر بده ، همین و بس ، صبر ، صبر ، صبر .

چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 1:35 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

ساعت از25 و نیم بامداد گذشته است و من همچنان در این فکرم که چرا ترکیب4n + 2  اروماتیک هست و4n  انتی ارو ماتیک ....تازه خیلی چیزهای دیگر هم هست که فکرم را مشغول کرده است .

گاهی هنگ میکنم و هیچ مطلبی به ذهنم وارد نمیشود ،  و من مانده ام که چرا این دو صفحه اخر را هر چه می خوانم نمی فهمم .  یادم امد!!!! موقع درس دادن این فصل من در واحد پیشوا مشغول دادن امتحان وزین گرافیک بودم و هیچ وقت هم نفهمیدم چرا یک شیمیست باید گرافیک بداند و اصولا کشیدن سه نمای ساختمان و پرسپکتیو ان به من چه ربطی دارد ؟؟؟؟

فقط این وسط از سر حواس پرتی من در این روزها خط کش T امانتی را در ماشین جا گذاشتم و مجبور شدم  یک خط کش بخرم .

این روزها نمیدانم به خاطر کار زیاد با تتراکلرید کربن هست یا چیزهای دیگر ، بسیار حواس پرت و بی خیال شده ام ، ان از کارتم که در دانشگاه تربیت مدرس جایش گذاشتم و ان از پول دانشگاه که اشتباها به شماره حسابی دیگر واریز کردم و هنوز هم وقت نکرده ام که بروم و درستش کنم  و ان هم از زنگ زدنم به دکتر حسینی برای جواب مثبت به همکاری در پایان نامه اش ...بیچاره خودش زنگ زد و  کلی شرمنده ام کرد ....خرابکاری های دیگرم هم بماند ....بی خیالی ام هم که با بالا انداختن شانه در هر مورد اشکار میشود و اینکه به من چه ربطی داره ؟؟

چه حس خوبی است ، اینکه امتحانت را بدهی و با اینکه میدانی باز هم امتحان داری ، اما می گویی : آخیش از دست این یکی راحت شدم و بعد به سبک این بچه دبستانی ها تمام چکنویس هایت را دور بیندازی

راستی حال پدر بزرگ هم که اگر حالی باقی مانده باشد مثل واکنشی هست که رو به اتمام هست  . از بیمارستان مرخص شده است ، اما اشکال این انسان، این است که به کمال میرسد و بعد سیر نزولی پیدا میکند ، مثل واکنشهای گرماده و در اخر تمام انرژی اش را از دست میدهد ....جواب ازمایشهایش هنوز نیامده ، اما شوک سنگینی برای من بود ، برای منی که وابستگی خاصی به او دارم و  تا به حال هم فردی از نزدیکانم را از دست نداده ام ، حتی فکر کردن به ان نیز ازارام می داد ….ولی الان یکم بهتر شدم ، دارم با این مسئله که مرگ هم اگر چه سخت جزئی از زندگی هست کنار میام گاهی فکر میکنم چه قدر خودخواه بودم که شاید ان پست را گذاشتم و باعث ناراحتی شدم . ولی هنوز هم برایم سخت است باورش که روزی شاید او نباشد

Image hosted by allyoucanupload.com

این هم میز ما در این روزهای شلوغ ، تازه کلی مرتبش کرده ام

دوشنبه 4 تیر1386ساعت 20:52 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

مادر با يه نگاه عاقل اندر سفيه ِخريدارانه ای، بهم رو کرد و گفت :

تا يار که را خواهد و ميلش به که افتد

بهش گفتم :

زهي خجسته زمانی که يار باز ايد        به کام غم زدگان ميگسار ايد

در حالي که موهای بلندم رو نوازش ميکردگفت :

وصال او زعمر جاودان به                خداوندا مرا ان ده که ان به

و تکرار کرد

يوسف گمگشته باز ايد به کنعان غم مخور

دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 2:5 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 

اين پست رو به اصرار قاصدک نوشتم وگرنه اگه دست خودم بود شايد هيچ وقت اونو اين جا نمي نوشتم

يادش بخير بچه که بودم ، ارزو داشتم , يه قفسه پر از باربی داشته باشم يا از اين عروسکهايي که خنده گريه ميکرد ، داشته باشم که  به لطف پدر و مادرگاه و بي گاه به اين ارزوهای بچه گانه ميرسيدم ، يکم که بزرگتر شدم و کتاب خون شدم دلم ميخواست يه قفسه پر از کتاب داشته باشم ، يا اينکه ميتونستم به سياره اوراک برم يا اينکه منم مثل اليس ، يه سرزمين با موجودات عجيب و غريب  رو کشف کنم ..يادش بخير عاشق کتابخونه بزرگ مدرسه مامان بودم .ارزو داشتم بتونم تمام کتابهای اونجا رو بخونم ، ارزو داشتم که بتونم مو هام رو بلند کنم ، اخه اون موقع ها به خاطر ضعيف بودن من نمي گذاشتن موهام از يه حدی بلند تر بشه ...که البته الان به اين ارزوی دوران بچگي رسيدم .

يکم ديگه که بزرگ شدم دوست داشتم دانشگاه قبول شم و انقدر ادامه بدم که شايد ادم بزرگي بشم.......

اما الان که بزرگ شدم  گاهي ميدونم از زندگي چي ميخوام و گاهي نميدونم ...

شايد مسخره باشه اما گاهی وقتا دلم ارامش می خواد ، فقط ارامش ، ارامشی که در اين بزرگي برايم حکم کيميا را دارد .

خيلي دوست داشتم اعتماد به نفسم مثل اون موقع هايي بود که تازه دانشگاه قبول شده بودم ..

خيلي دوست داشتم مردم کشورم آزاد انديش باشن ، سطحي نگر نباشن ، گاهي ياد همون ارزوی سالهای بچگي مي افتم ، دوست دارم برم يه سياره ديگه مثل اوراک ، دوره دور....

گاهي دلم خيلی ميگيره از مردم ، از مردم سطحي نگر اطرافم . از کساني که شايد عقلشان در چشمهايشان است و ديگر هيچ . از کساني که ميبينند و حرف ميزنند و قضاوت ميکنند و شرافت ادم ها را با حدس و گمان های خودشان لگد مال مي کنند .

ارزو داشتم پسران و دختران مملکتم حد و حريم شخصي خودشان را مي دانستند ، تا اينکه پليس با چوب و چماق به انها بگويد حجابتان را رعايت کنيد .

حدود دوهفته پيش ما يه گرد همايي خانوادگی داشتيم ، همه فاميل پدر در اون جمع دعوت داشتند...جای شما خالي خيلي خوش گذشت ..خيلي دلم مي خواست کل فاميل هميشه انقدر با هم خوب بودند .

شايد اگه بخوام از ارزوهايي بگم که شديدا به برابرده شدنشان احتياج دارم اينا رو بايد بگم :

ارزو دارم اين درس نظريه گروه رو پاس کنم

ارزو دارم محسن يه رشته خوب توی يه دانشگاه خوب قبول بشه

ارزو دارم بتونم پايه زبانم رو بهتر کنم ، چون خيلي تو زبان مي لنگم

راستي کم کم داره شوق ادامه تحصيل تو من بر ميگرده ، ارزو دارم بتونم به اون حدي که هميشه از لحاظ علمي برای خودم پيش بينی ميکردم برسم .

خيلي جا ها رو هنوز نرفتم و نديدم ....ارزو دارم بتونم تا وقتي که زنده هستم ، بگردم و ببينم .

 يه زمانی ارزو داشتم دوستی به تنها مستانه عاشقانه زندگی اش ميرسيد ، اما چه سود که اين ارزويي بيش نبود و از ارزو تا واقعيت راه بسيار .

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهي اوقات لازمه برای رسيدن به خيلي از ارزوها پاهات رو بلند کني

شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 20:59 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

 

از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه ميکنم  ، دوست دارم همه چيز را به خاطر بسپارم ، خيابان ها ، ماشين ها ، ادم ها ، حتي ان دخترک فال فروش را ........... ، با ماشين ها عبور ميکنم ، گاهي به جلو و گاهي به عقب ......

ماشين ها برايم حکم گذر زمان را دارند حرکت  سريع انها به سمت جلو اينده را در ذهنم تداعي ميکند ، اينده ای که دوستش دارم و شايد ميدانم و شايد نميدانم که چيست ، ولی دوست دارم خوب باشد .

و ماشين هايي که در خلاف جهتم با سرعت عبور ميکنند، مرا به گذشته ميکشاند ، در ايستگاهها مي ايستم و نگاه ميکنم به مردمی که سوار و پياده ميشوند ، از نگاه کردن به انها لذت ميبرم

دوستشان ميدارم

شايد اين اخرين ديدار باشد

باد را دوست دارم ، مخصوصا وزيدنش را از درون شيشه های اتوبوس ، وقتي که لبريز از گرما هستي . چرا که خنکای دستان نوازشگرش را از هيچ کس دريغ نميکند ....

برگها و صورت من

********************************************

مردم با چهره های متفاوتشان برای من حکم همان کرومزوم هایXX  و XY  را دارند ،به چهره ها که نگاه ميکنی ، در هيچ کس هيچ چيز مشابه را پيدا نميکني ، موها ، ابروها ، چشمها ، بيني ها ، رنگ پوست و.........

هيچ چيز يکسان نيست ...همه چيز در همه هست منتها متفاوت ........

بعد با خودم ميگم چه خالقي داريم چه قدر تواناست

وباز که نگاه ميکنی در بطن هر زن و مرد هزاران هزار سلول با صفات متفاوت تر يافت ميکني که اگر با هم ترکيب شوند باز انسانهايي با صفات و خصوصيات متفاوتتر به وجود مي ايد

باز ميگويم چه خالقي داريم ما چه قدر تواناست

********************************************

تو اتوبوس تا حالا به دست خانومها نگاه کردي ؟؟؟؟

ديدی يه خانوم چه جوان و چه مسن ، چه ساده و چه شيک ، شايد بتونه چين و چروک پوست صورتش رو با انواع و اقسام کرم ها بپوشونه اما دستها هميشه شکسته تر از چهره ها به نظر ميرسند ...دستها حاکي از رنج و زحمت های بي شماری است که يک زن در طول زندگي خود ميکشد

گويي زن ها  با اين دستها بارکل جهان را کشيده اند.....

****************************************************

ديروز بعد از چند وقت دوباره برای خودم گل خريدم اينبار چند شاخه ليليوم صورتي خريدم ....ولي بوی بد و ازار دهنده ي اين گل زيبا از يک طرف و حساسيت و الرژی شديد من به بوی اين گل از طرف ديگه باعث شد که حتي يک شب هم نتونيم تو خونه نگهش داريم و همون شب مجبور شدم گل رو بندازم دور . دلم واسش سوخت چون واقعا گل زيبايي بود اما بوي سيم  سوخته ميداد و منم همش عطسه ميکردم .وباز مثل هميشه رو آوردم به همان يک شاخه مريم و نرگس شهلا و رز قرمز ...

 

دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 21:57 توسط ارکیده/روزمرگی ها/

سه شنبه 29  اسفندساعت 1 بامداد:

آخرين نيمه شب زمستان را بدرقه کردم و آخرين بامداد زمستان را به استقبال رفتم... حالم بهتر است گامهای بهار را ميشنوم...انگار حافظه ام کم کم دارد روشن ميشود...همچون روزهايی که در انتظارشان هستم. ميخوابم تا آخرين رويای زمستان را ببينم..