Talkativeeدختر يكي از دوستهاي بابا هست ، نرم افزار شهيد بهشتي مي خونه ؛ اولين بار كه همديگر رو ديديم 5-4 سال پيش توي يه سفر تفريحي 2 روزه به تنگه واشي بود ، همونجا بود كه خيلي با هم صميمي شديم و ايميل ها رد و بدل شد و تو اين مدت از طريق چت با هم ارتباط داشتيم و هر از چند گاهي سلام و عليكي......،
تا انتخابات و تويتر و فرندفيد و تويت هايي كه هر شب بعد از مناظره ها فرستاده مي شد و ارتباطي كه شكل جديدي به خودش مي گرفت .
امروز كه به مهموني يكي ديگه از دوستاي بابا دعوت داشتيم باز هم ایشون رو ديدم و با اينكه اين دومين بار بود كه هم ديگر رو مي ديديم ولي چه قدر حرف مشترك براي زدن داشتيم ،تو مهموني انقدر با هم نزديك بوديم و احساس صميمت مي كرديم كه انگار يه عمر بود با هم دوست بوديم و رفت و آمد داشتيم .
اونجا با هم راجع به خيلي از بچه هاي نت صحبت كرديم ، از وحيد آنلاين و جادي و آقاي اولد فشن بگير تا آرش كمانگير كه يكسر به خبرگزاري فارس گير مي ده ،كلي هم راجع به انتخابات و تويت هايي كه هر شب فرستاده مي شد و اون همه اضطراب و استرس بعد از مناظره احمدي نژاد با موسوي صحبت کردیم ؛ كلا شبهاي پر التهابي بود و البته توي نت جور ديگه ، اصولا همه بعد از مناظره ها پاي مانيتور و صفحه كيبرد بودن.
بعد ديديم چه قدر دوست مشترك داريم ، چه قدر آدم مشترك ناديده هست كه مي شناسيمشون و داريم راجع به اونها و عقايدشون و سبك نوشتنشون و حتي سبک زندگيشون با هم صحبت مي كنيم .
بعد صحبت رفت سر تنهايي و غمي كه تو وبلاگستان حاكم هست و البته خوب يه جواب براش داشتيم كه مگه خود ما چه قدر به دوستاي واقعيمون زنگ مي زنيم يا چه قدر مي بينيمشون، یا اونها چه قدر به یاد ما هستن ، همه ما ها يه جور تنها هستيم و اين تنهايي روز به روز داره بيشتر مي شه و فضاي اينترنت باعث شده آدمها جور ديگه اي گرد هم جمع بشن و وبلاگ جايي هست كه پستوي خلوت ذهن ما رو به نمايش مي زاره .جايي كه هيچ وقت اگر آدمهاي واقعي زندگي نخونن ، نمي دونن توي واقعي چي هستي و كي هستي . . . . .
بعد به يه نتيجه با مزه و شايد هم طنز رسيديم كه ما ها كه تو كار نوشتن وب هستيم يا در هر ثانيه از شبانه روز مشغول توييت كردن ، موقع آشنايي با كسي يايد از كل آرشيو چندين ساله يه پيرينت بگيريم و بگيم لطفا اين رو هم بخون ،چون ۵۰ درصد ما تو اين نوشته ها خلاصه شدهايم . . . . .
با مزه هست ؟ نه ؟


.jpg)




















