از سر کلاس که میام بیرن، ميبينم يه sms دارم،سريع بازش مي كنم تا ببينم كيه ، ميبينم عمه جان sms زدن كه يه نفر كار مهمي باشما داره ،نپرسيد چون نمي گم كيه ! بهشون زنگ بزنيد و سلام منم بهشون برسونيد.
راستش اولش جا خوردم ،عمه و sms !!!! اونم به من ! ! اونم تو اون وقت روز ! ! اولش شك كردم نكنه يكي ديگه در قالب شماره موبايل عمه جان باشه ،خلاصه كه جواب دادم يعني چي ؟ گفت :همون كه گفتم زنگ بزن ،گفتم خودم حتما بايد زنگ بزنم ؟ كه برگشت گفت : آره ديگه ،خودت . . . .
خلاصه كه نفسم رو تو سينه حبس كردم و زنگ زدم ، بعد از يه چند تا بوق آزاد، يه آقايي اومد، گفت : بعد از سلام به آقا امام رضا ،شما به روضه رضوان وصل مي شويد .
نفسم به شماره افتاده بود ،از يه طرف كه اين چه sms اي بود و از طرف ديگه نمي دونستم بايد چي بگم .
حالا اين شماره به اسم امام رضا تو گوشي من Save هست ،اين روزا كه دلم بيشتر مي گيره ، زنگ مي زنم امام رضا و كلي باهاش درد و دل مي كنم ،اون وسط ها هم گه گاه كه صداي صلوات كه شنيده مي شه ميشه يه نشون براي من ، براي تغيير اوضاع .
نمي دونم از وقتي كه بعد از نيمه شعبان از مشهد اومدم ،اتفاقات زيادي تو زندگيم افتاد ، مريضي مامان ، آدماهاي جور واجوري كه سر از زندگي من در اُوردن و در ميارن. مسائلي كه تموم شده، اما اثراتش تازه داره نمود مي كنه . . . . . .
از همه مهمتر حرفهايي هست كه ذهن و روح رو مي خوره و از طرف ديگه آرزوهاي برباد رفته و نداشتن هيچ شوق و انگيزه اي براي حركت .
خلاصه كه امام رضا جان سخت و تلخ گذشت از نيمه شعبان به بعد ،حتي از 2 سال پيش هم سخت تر گذشت ، حتي از اذيت و آزارهاي دكتر غياثي هم سخت تر بود كه حالا بعد از گذشت 2 سال از فارغ التحصيليم ،هنوز هم نتونستم ببخشمش .
فكر نمي كردم اين زندگي اين طور باشه و بشه ،امام رضا خستم ، باور مي كني ، اينجا نمي تونم بگم چرا ؟ تو كه خودت بهتر مي دوني.......
تو كه بهتر مي دوني ، آرزوهاي زندگيم كم نبودن ،اما يكي يكي مثل برگاي پاييز خشك شدن و افتادن زمين ،حالا برام همين يه دونه آرزو مونده ،همين يه تمنا .




