گاهی اوقات نوشتن سخت میشه ، نمیدونی چی میخوای بنویسی ، نمیدونی چی می خوای بگی ،
نمی دونی از خاطرات خوب بگی ، یا از خاطرات بد ...البته اگر خوبی وجود داشته باشه
نمیدونی از روزی بگی که فهمیدی دانشگاه قبول شدی و بعد با کلی امال و ارزو پاشدی رفتی واسه ثبت نام و با اینکه توی دفترچه شیمی محض تهران مرکز رو زده بودی ، یهو بهت گفتن باید بری فرهنگسرای جوان ، جلسه اونجا تشکیل میشه و بعد بفهمی که تهران مرکز بهت لطف کرده و تمام وروردی های 82 رو داده به یه واحد جدیدالتاسیس به نام تهران شرق ، و تو واسه اولین بار پا بزرای تو شهری که حتی اسمش هم یکبار به گوشت نخورده ....ولی جزء منطقه 15 تهران محسوب میشه ......
و به سرعت یک چشم بر هم زدن چهار سال گذشت
چهار سالی که توش پر از زشتی و زیبایی شادی و غم هست
چهار سالی که .................
بگذریم .
امروز که رفتم روی سن لوح تقدیر رو از جناب اقای دکتر ...... بگیرم ، بچه ها ازم خواستن اگه حرفی ، سخنی ، خاطره ای دارم ، بگم...
خیلی دوست داشتم بگم
ممنون جناب اقای دکتر .........
که تو این چهار سال انقدر رو اعصاب من راه رفتی
ممنون از اینکه 3 واحد منو انداتی و به خاطر یه اعتراض ساده به نمره ناحقم می خواستی منو کمیته انظباطی کنی ...
ممون از اینکه کار منو تا مرز انصراف پیش بردی
ممنون از اینکه تو جایی که باید بشه با خیال راحت درس خوند تو یه باند مافیای قدرت درست کردی که حتی اقایون دیگه هم ازت می ترسیدن .......
ممنون از اینکه از همون ترم اول بین بچه ها تفرقه انداختی و اون ها رو به جون هم دیگه انداختی ، تا بچه ها با هم متحد نباشن و نتونن بهت حتی کوچکترین اعتراضی بکنن
ممنون از اینکه حاظر نشدی معرفی نامه منو به یه کارخونه داروسازی امضا بکنی و همین طور هم ممنون از اینکه الان 3 هفته هست دارم میرم و میام تا یه گواهی نامه برای معرفی به یه مرکز بگیرم ....اما تمام فرم هایی که پر کردم نیستن .........هیچکدوم از فرمهام نیستن !!!!!!!!!!!!!!!!!
ممنون از اینکه شوق ادامه تحصیل رو تو من کشتی
ممنون از اینکه اگه بهم لطف کنی و کار منو به ترم 9 نکشونی
اما فقط به تشکر ساده اکتفا کردم
می خواستن نرم لوحم رو بگیرم .......اما گفتم جهنم مثل بقیه چیزها اینم می گذره ....
بعد از اونم کلی با بچه ها و استاد ها عکس یادگاری انداختیم و کیک بریدیم و کیک خوردیم....
*******************************************
دیروز صبح برنامه مردم ايران سلام یه ضبط کوتاه از جشن الفبای کلاس اولی ها رو پخش کرد ، نمی تونم حال خودم رو تو اون موقع که این برنامه رو می دیدم توصیف کنم ...فقط اشک بود که از چشمام می اومد ......چه قدر زود همه چیز تموم میشه .......
