بچه که بودم، حدود3یا 4سال.مامان منو می برد حموم و بابا هم منو می گرفت و خشک می کرد و لباس تنم می کرد.موقع خشک کردن حوله رو با شدت رو سرم می کشید تا موهام خشک شه، بعد هم که از شدت این خشک کردن دردم می گرفت و گریه می کردم، مامان رو صدا می زد و می گفت: زودتر بیا که جوجوت داره گریه می کنه.اون موقع ها خشک کردن بعد از حمام و گرفتن ناخن ها با بابا بود.همیشه هم یکی از ناخن ها رو از گوشت می گرفت؛
به همین خاطر همیشه از دستش فراری بودم .
حالا خیلی سال از اون زمان گذشته من جوان و او جا افتاده تر .
روزت مبارک بابایی خوبم . می دونم این روزها خیلی نگرانمی اما بزار رو پای خودم وایسم .
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:52 توسط ارکیده/روزمرگی ها/