گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . *
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
پ ن : تو اون همه اتفاق چه قدر دیدن این سریال به من چسبید، با اینکه کار غمگینی بود و اکثرا اشک رو به چشم آدم می نشوند اما عجیب دیدنش چسبید .
شنبه 29 تیر1387ساعت 2:40 توسط ارکیده/دلتنگی/
